پروفایل اشتراکی farsicity

معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی چند حکایت از بهارستان جامـی | چند حکایت از بهارستان جامـی | چند حکایت از بهارستان جامـی | ادبیـات - ضرب المثل های کتاب فارسی پایـه هفتم -- اول دوره ... | ادبیـات - پاسخ خود ارزیـابی ها و نوشتن های فارسی دوم راهنمای | ذوقافیتین - شـهر مجازی زبان و ادب ... | ادبیـات - کلمات هم آوا - farsicity.blogfa.com | چند حکایت از بهارستان جامـی | ادبیـات - دانش های زبانی و ادبی کـه دانش آموز دوم راهنمایی | چند حکایت از بهارستان جامـی |

معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامـی

طاووس و زاغ

طاووسی و زاغی درون صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یكدیگر را دیدند. معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی طاووس با زاغ گفت:"این موزه سرخ كه درون پای توست, لایق اطلس زركش و دیبای منقّش من است. معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی همانا كه آن وقت كه از شب تاریك عدم, بـه روز روشن وجود مى آمده‌ایم درون پوشیدن موزه غلط كرده‌ایم. من موزه كیمخت سیـاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا." زاغ گفت:"حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است, درون پوششـهای دیگر رفته است, باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است؛ غالباً درون آن خواب‌آلودگی, تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو." درون آن نزدیكی كشَفَی سر بـه جیب مراقبت فرو بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:"ای یـاران عزیز و دوستان صاحب تمـیز! این مجادله‌های بیحاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید خدای  تعالی- همـه چیز را بـه یك كس نداده و زمام همـه مرادات درون كف یك كس ننـهاده. هیچ كس نیست كه وی را خاصّه[ای] داده كه دیگران را نداده هست و درون وی خاصیتی نـهاده كه درون دیگران ننـهاده, هر كس را بـه داده خود خُرسند حتما بود و به یـافته خُشنود".

 

مور با همّت

موری را دیدند بـه زورمندی كمر بسته, و ملخی را ده برابر خود برداشته. بـه تعجب گفتند:"این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری بـه این گرانی چون مى كشد؟" مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت:"مردان, بار را با نیروی همّت و بازوی حمـیت كشند, نـه بـه قوّت تن و ضخامت بدن"،

 

روباه زیرک

رویـاهی با گرگی مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نـهاد. با یكدیگر بـه باغی بگذشتند. درون استوار بود و دیوارها پرخار. گرد آن بگردیدند که تا به ی رسیدند, بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ بـه زحمت فراوان . انگورهای گوناگون دیدند و مـیوه‌های رنگارنگ یـافتند روباه زیرك بود, حال بیرون رفتن را ملاحظه كرد و گرگ غافل چندان كه توانست, بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستی برداشت و روی بدیشان نـهاد. روباه باریك مـیان, زود از بجست و گرگ بزرگ شكم درون آنجا محكم شد. باغبان بـه وی رسید و چوبدستی كشید. چندان بزدش كه نـه مرده و نـه زنده، معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی پوست دریده و پشم كنده, از بیرون شد.

 

حكایت عبدالله جعفر

از عبدالله بن جعفر- رضی الله عنـه- منقول هست كه روزی عزیمت سفر كرده بود و در نخلستان قوی فرودآمده بود غلام سیـاهی نگهبان آن بود. دید كه سه قرص نان بـه جهت قوت وی آوردند. سگی آنجا حاضر شد. غلام یك قرص را پیش سگ انداخت , بخورد. دیگری را بینداخت, آن را نیز بخورد. بعد دیگری را هم بـه وی انداخت, آن را هم بخورد. عبدالله- رضی الله عنـه- از وی پرسید كه هرروز قوت تو چیست؟ گفت: معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی این كه دیدی. فرمود كه چرا بر نفس خود ایثار نكردی؟ گفت:این درون این زمـین غریب است؛ چنین گمان مى برم كه از مسافتی دورآمده هست و گرسنـه هست نخواستم كه آن را گرسنـه بگذارم. بعد گفت: امروز چه خواهی خورد؟ گفت روزه خواهم داشت. عبدالله رضی الله عنـه- با خود گفت: همـه خلق مرا درون سخاوت ملامت كنند و این غلام از من سخی تر است. آن غلام و نخلستان را و هرچه درون آنجا بود همـه را بخرید. بعد غلام را آزاد كرد و آنـها را بـه وی بخشید.

 




[چند حکایت از بهارستان جامـی معنی حکایت طاووس و زاغ بهارستان جامی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 09:48:00 +0000



حکایت طاووس زاغ با معنی

چند حکایت از بهارستان جامـی

طاووس و زاغ

طاووسی و زاغی درون صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یكدیگر را دیدند. حکایت طاووس زاغ با معنی طاووس با زاغ گفت:"این موزه سرخ كه درون پای توست, لایق اطلس زركش و دیبای منقّش من است. حکایت طاووس زاغ با معنی همانا كه آن وقت كه از شب تاریك عدم, بـه روز روشن وجود مى آمده‌ایم درون پوشیدن موزه غلط كرده‌ایم. من موزه كیمخت سیـاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا." زاغ گفت:"حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است, درون پوششـهای دیگر رفته است, باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است؛ غالباً درون آن خواب‌آلودگی, تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو." درون آن نزدیكی كشَفَی سر بـه جیب مراقبت فرو بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:"ای یـاران عزیز و دوستان صاحب تمـیز! این مجادله‌های بیحاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید خدای  تعالی- همـه چیز را بـه یك كس نداده و زمام همـه مرادات درون كف یك كس ننـهاده. هیچ كس نیست كه وی را خاصّه[ای] داده كه دیگران را نداده هست و درون وی خاصیتی نـهاده كه درون دیگران ننـهاده, هر كس را بـه داده خود خُرسند حتما بود و به یـافته خُشنود".

 

مور با همّت

موری را دیدند بـه زورمندی كمر بسته, و ملخی را ده برابر خود برداشته. بـه تعجب گفتند:"این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری بـه این گرانی چون مى كشد؟" مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت:"مردان, بار را با نیروی همّت و بازوی حمـیت كشند, نـه بـه قوّت تن و ضخامت بدن"،

 

روباه زیرک

رویـاهی با گرگی مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نـهاد. با یكدیگر بـه باغی بگذشتند. درون استوار بود و دیوارها پرخار. گرد آن بگردیدند که تا به ی رسیدند, بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ بـه زحمت فراوان . انگورهای گوناگون دیدند و مـیوه‌های رنگارنگ یـافتند روباه زیرك بود, حال بیرون رفتن را ملاحظه كرد و گرگ غافل چندان كه توانست, بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستی برداشت و روی بدیشان نـهاد. روباه باریك مـیان, زود از بجست و گرگ بزرگ شكم درون آنجا محكم شد. باغبان بـه وی رسید و چوبدستی كشید. چندان بزدش كه نـه مرده و نـه زنده، حکایت طاووس زاغ با معنی پوست دریده و پشم كنده, از بیرون شد.

 

حكایت عبدالله جعفر

از عبدالله بن جعفر- رضی الله عنـه- منقول هست كه روزی عزیمت سفر كرده بود و در نخلستان قوی فرودآمده بود غلام سیـاهی نگهبان آن بود. دید كه سه قرص نان بـه جهت قوت وی آوردند. سگی آنجا حاضر شد. غلام یك قرص را پیش سگ انداخت , بخورد. دیگری را بینداخت, آن را نیز بخورد. بعد دیگری را هم بـه وی انداخت, آن را هم بخورد. عبدالله- رضی الله عنـه- از وی پرسید كه هرروز قوت تو چیست؟ گفت: حکایت طاووس زاغ با معنی این كه دیدی. فرمود كه چرا بر نفس خود ایثار نكردی؟ گفت:این درون این زمـین غریب است؛ چنین گمان مى برم كه از مسافتی دورآمده هست و گرسنـه هست نخواستم كه آن را گرسنـه بگذارم. بعد گفت: امروز چه خواهی خورد؟ گفت روزه خواهم داشت. عبدالله رضی الله عنـه- با خود گفت: همـه خلق مرا درون سخاوت ملامت كنند و این غلام از من سخی تر است. آن غلام و نخلستان را و هرچه درون آنجا بود همـه را بخرید. بعد غلام را آزاد كرد و آنـها را بـه وی بخشید.

 




[چند حکایت از بهارستان جامـی حکایت طاووس زاغ با معنی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 09:48:00 +0000



گسترش حکایت مور با همت از جامی

چند حکایت از بهارستان جامـی

طاووس و زاغ

طاووسی و زاغی درون صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یكدیگر را دیدند. گسترش حکایت مور با همت از جامی طاووس با زاغ گفت:"این موزه سرخ كه درون پای توست, لایق اطلس زركش و دیبای منقّش من است. گسترش حکایت مور با همت از جامی همانا كه آن وقت كه از شب تاریك عدم, بـه روز روشن وجود مى آمده‌ایم درون پوشیدن موزه غلط كرده‌ایم. من موزه كیمخت سیـاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا." زاغ گفت:"حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است, درون پوششـهای دیگر رفته است, باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است؛ غالباً درون آن خواب‌آلودگی, تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو." درون آن نزدیكی كشَفَی سر بـه جیب مراقبت فرو بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:"ای یـاران عزیز و دوستان صاحب تمـیز! این مجادله‌های بیحاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید خدای  تعالی- همـه چیز را بـه یك كس نداده و زمام همـه مرادات درون كف یك كس ننـهاده. هیچ كس نیست كه وی را خاصّه[ای] داده كه دیگران را نداده هست و درون وی خاصیتی نـهاده كه درون دیگران ننـهاده, هر كس را بـه داده خود خُرسند حتما بود و به یـافته خُشنود".

 

مور با همّت

موری را دیدند بـه زورمندی كمر بسته, و ملخی را ده برابر خود برداشته. بـه تعجب گفتند:"این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری بـه این گرانی چون مى كشد؟" مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت:"مردان, بار را با نیروی همّت و بازوی حمـیت كشند, نـه بـه قوّت تن و ضخامت بدن"،

 

روباه زیرک

رویـاهی با گرگی مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نـهاد. با یكدیگر بـه باغی بگذشتند. درون استوار بود و دیوارها پرخار. گرد آن بگردیدند که تا به ی رسیدند, بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ بـه زحمت فراوان . انگورهای گوناگون دیدند و مـیوه‌های رنگارنگ یـافتند روباه زیرك بود, حال بیرون رفتن را ملاحظه كرد و گرگ غافل چندان كه توانست, بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستی برداشت و روی بدیشان نـهاد. روباه باریك مـیان, زود از بجست و گرگ بزرگ شكم درون آنجا محكم شد. باغبان بـه وی رسید و چوبدستی كشید. چندان بزدش كه نـه مرده و نـه زنده، گسترش حکایت مور با همت از جامی پوست دریده و پشم كنده, از بیرون شد.

 

حكایت عبدالله جعفر

از عبدالله بن جعفر- رضی الله عنـه- منقول هست كه روزی عزیمت سفر كرده بود و در نخلستان قوی فرودآمده بود غلام سیـاهی نگهبان آن بود. دید كه سه قرص نان بـه جهت قوت وی آوردند. سگی آنجا حاضر شد. غلام یك قرص را پیش سگ انداخت , بخورد. دیگری را بینداخت, آن را نیز بخورد. بعد دیگری را هم بـه وی انداخت, آن را هم بخورد. عبدالله- رضی الله عنـه- از وی پرسید كه هرروز قوت تو چیست؟ گفت: گسترش حکایت مور با همت از جامی این كه دیدی. فرمود كه چرا بر نفس خود ایثار نكردی؟ گفت:این درون این زمـین غریب است؛ چنین گمان مى برم كه از مسافتی دورآمده هست و گرسنـه هست نخواستم كه آن را گرسنـه بگذارم. بعد گفت: امروز چه خواهی خورد؟ گفت روزه خواهم داشت. عبدالله رضی الله عنـه- با خود گفت: همـه خلق مرا درون سخاوت ملامت كنند و این غلام از من سخی تر است. آن غلام و نخلستان را و هرچه درون آنجا بود همـه را بخرید. بعد غلام را آزاد كرد و آنـها را بـه وی بخشید.

 




[چند حکایت از بهارستان جامـی گسترش حکایت مور با همت از جامی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 09:48:00 +0000



ضرب مثل در کتاب پایه پنجم

ادبیـات - ضرب المثل های کتاب فارسی پایـه هفتم -- اول دوره ...

ضرب المثل ها جمله های کوتاه و معمولا تصویری و سرشار از معانی و مفاهیم و حکمت هستند و

 ذهن زبان آموز را بارور و سیراب مـی سازند .به همـین سبب درون این قسمت هرکسی فهم و دریـافت

 خود را از ضرب المثل مـی نویسد

 . 
این کار باعث مـی شود هم ضرب المثل درون ذهن جایگر شده و به حافظه سپرده شود و هم دست

مایـه ای درون گفتار و نوشتار باشد.   
مثل  واژه ای  عربیست کـه فارسی آن متل هست و ضرب المثل، ضرب مثل در کتاب پایه پنجم متل زدن را گویند
.
فارسی   یکی از آن زبانـهایی هست که مثل درآن موجودیت گسترده یی  دارد. ضرب مثل در کتاب پایه پنجم امروزه  بخشی
 زیـادی  از مثل های فارسی  درون زبانـهای دیگر منطقه نیز نفوذ کرده است.

مثل ها گاهی بسیـارکوتاه اند مانند:« کارد و استخوان »  ویـا مـی گویند ک«مشت و دروش » ویـا «
 خر و خم :که بـه داستان درازی بسته است.

گاهی طولانی هست مثلاً« خربوزه از خربوزه رنگ مـی گیرد، همسایـه از همسایـه » و یـا مـی گویند
 که:« گژدم را گفتند کـه چرا درون زمستان بیرون نمـی آیی؟ گفت: ضرب مثل در کتاب پایه پنجم درون تابستان چه قیمتی دارم کـه در
زمستان بر آیم»
گاهی بـه گونـه یی یک  مصراع شعر است. ضرب مثل در کتاب پایه پنجم مثلاً«پایـان شب سیـه سپید است»

گاهی هم مصراع یـا بیت شاعری هست . مثلاً این بیت رودکی سمرقندی:

هرکه نامخت از گذشت روزگار

هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
************************************************ *****************************ضرب المثل  درس ۱ : انسان بـه آرزو زنده است.      
در داستانـهای اسلامـی آمده هست که:
 
 
 حضرت مسیح علیـه السلام درون جایی پیرمردی را مشاهده مـی کرد کـه مشغول کار کشاورزی بود و
 
زمـین را با بیل شخم مـی زد.
 
حضرت مسیح بـه خدا عرضه داشت:
 
خدایـا! امـید و آرزو را از او بگیر!
 
ناگهان پیرمرد بیل را کنار انداخت و روی زمـین خوابید و به استراحت پرداخت!
 

دوباره حضرت مسیح بـه خدا عرضه داشت:
 
خدایـا! امـید و آرزو را بـه او برگردان!
 
بعد از این دعا؛ پیرمرد از استراحت دست برداشت و بلند شد و دوباره شروع بـه کار درون زمـین و
 
 زراعتش کرد!

حضرت مسیح پیش پیرمرد رفت و از او پرسید:
حالات گوناگونی از تو دیدم! داشتی کار مـیکردی کـه به یکباره بیل را بـه کنار انداختی و خوابیدی!
 
 دوباره بـه یکباره از زمـین بلند شدی و شروع بـه کشت و زرع کردی؟!

پیرمرد گفت:
وقتی بیل را کنار انداختم این فکر بـه ذهنم آمد کـه من پیرم و آفتاببامم! همـین امروز فرداست
 
 که غزل خداحافظی را بخوانم! بعد چرا خودم را بـه زحمت کار و تلاش بیـافکنم؟!
 

اما چیزی نگذشت کـه این فکر از ذهنم  پاک شد و این آرزو درون دلم شکل گرفت که:
 
هر چند پیرم! اما از کجا معلوم کـه من عمر بسیـار طولانی از  جانب خدا نداشته باشم! و از طرف
 
 دیگر خانواده ام؛ چشم انتظار کار و محصول  تلاش من هستند و زندگی آبرومندی مـی خواهند!
 
 پس دوباره بلند شدم و کار و تلاش و بیل زدن را شروع کردم!

------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

انسان بـه آرزوهایش کـه در ذهن و فکرش شکل مـیگیرد زنده است.
 
و این خداست کـه مـی تواند آرزو های قشنگ درون فکر و ذهن ما قرار دهد.
 
از خدا بخواهیم کـه آرزوهای قشنگی درروح و اندیشـه مان شکل دهد.
 
مثلا آرزو کنیم که تا توفیق پیدا کنیم:

ناتوانی را دستگیری کنیم.
داغدیده ای را تسلیت گوییم.
شاخه گلی را آب دهیم.
به کودک گریـانی؛ لبخند بزنیم و او را شاد کنیم.رانده شده ای را پناه دهیم.
برای مریضی،  آرزوی سلامتی کنیم.
 
خوشا بـه حال آنانکه این روزها را درون منی کـه سرزمـین آرزو
 
هاست بسر اند.

و یـا از خدا بخواهیم آرزوهایمان به منظور همـه باشد:
مثلا:
همـه نیکوکار باشند.
 
همـه ثروتمند باشند.
 
همـه نسبت بـه هم مـهربان باشند.
 
همـه سلامتی و عاقبت بـه خیری داشته باشند.
 
ظلم و تبعیض درون دنیـا رخت ببندد و عدل و کرامت بر جهان حکمفرما شود.
....

همـه چیز های خوب را مـی توان به منظور همـه آرزو کرد و از خدا خواست!
در آن صبح جمعه کـه در همـه اعصار بشر وعده  داده شده است- با بشارت آن صیحه آسمانی- همـه
 
 به آرزوهایشان خواهند رسید. ان شاء الله. اشعار شاخ امل ‏

شاخ امل بزن کـه چراغی هست زود مـیر 
 
  
بیخ هوس بکَن کـه درختی هست ‏کم بقا

قدر موقعیت ‏

به روز نیکان گفت که تا تو غم نخوری
  بَسای کـه به روز تو آرزومند ‏است
آرزو درون جوانی

جــوان آرزوهــــا فــراوان کـنـــد
  همـی هر چه خواهد بـه وهم آن کند

    نکات همـه دعوت انبیـاء این بوده هست که مردم را از سرگردانی کـه در آن هستند، نجات ‏بدهند. راه  مستقیم، راه انبیـاء، و در رأس آن‌ها التزام بـه نور اسلام است. غیر از آن ‏هرچه هست دنیـاست و مربوط بـه نفسانیت انسان و شـهوات و آمال و آرزوهای انسان. ‏آرزوهای طول و
  دراز، دنیـاست. همان دنیـایی کـه تکذیب شده است. همان ‏دلبستگی‌هایی کـه انسان را بیچاره
   مـی‌کند.‏
  انسان بـه آرزو زنده هست و اگر روزی آرزو از انسان گرفته شود از کار و تلاش دست ‏برمـی‌دارد.‏
  آرزویی کـه در اسلام مورد انتقاد قرار گرفته است، مربوط بـه موارد ذیل است: ‏
‏1- آرزوی طولانی.

‏2- آرزوی بیش از عمل.

‏3- آرزوی بدون عمل.
 ‏
‏4- آرزویی کـه انسان را سرگرم کند
. ‏
‏5- آرزوی خیر داشتن از کار و افراد بد.‏
 
  کیفر و پاداش بر اساس آرزو نیست، بلکه بر اساس عمل است.‏
  ملاک بهشت، ایمان و عمل است، نـه خیـال و آرزو.‏
  ریشـه حرام خواری طمع، آرزو و رقابت است.‏
  بـه خصلت‌ها جهت صحیح بدهیم. آرزو درون انسان هست، اما جهت این آرزو را درون ‏خواست  نعمت از خدا قرار دهیم، نـه سلب نعمت از دیگران.‏
  آرزو اگر انسان را غافل کند، نابجاست. ولی اگر انسان را بـه کار و تلاش وادار کند ‏خوب هست زیرا درون قرآن مـی‌خوانیم: «و الباقیـات الصالحات خیر عند ربک ثواباً و خیرٌ ‏اَملاً»‏
  هر گونـه لغو درون کلام و عمل و آرزو، ممنوع است. بندگان خدا، هدف معقول و مفیدی ‏دارند و  عمر خود را صرف امور بیـهوده نمـی‌کنند)‏
  آرزوهای طولانی از القائات شیطان است.
 

1-    امـید درون زندگی همان قدر اهمـیت دارد كه بال به منظور پرنده .
 
2-  امـید و آرزو آخرین چیزی هست كه دست از گریبان انسان برمـی دارد. دوست داشتنی ترین
 
شخص كسی هست كه روی خودِ برترش تمركز كند.
 
3-    آرزو سرابی هست كه اگر نابود شود همـه از تشنگی خواهند مرد .
 
4-    امـید دارویی هست كه شفا نمـی دهد ولی درد را قابل تحمل مـی كند.
 
5-    امـید درون زندگانی بشر همان قدراهمـیت دارد كه بال به منظور پرنده .
 
6-    بشر وقتی از ادامـه ی امـیدها و آرزوها باز ماند مرده ای بیش نیست .
 
7-    حیـات بدون امـید، همدوش و همسر مَمات است.
8-    آرزو ریشـه ی حیـات ماست. اگرچه این ریشـه ، حیـات ما را بـه تدریج مـی سوزاند ، ولی همـین
 
 ریشـه مایـه ی زندگی هست .
9-    آرزو كردن چقدر شعف انگیز هست . اما وقتی بـه آرزو رسیدیم شعف از درون ما رخت بر مـی
بندد.

10-افكار خوب معمار و آفریننده هستند و آرزو قلابی هست كه هرچیز را بـه جانب ما مـی تواند بكشد.
11-امـید مادر ایمان است.
12-امـید نان روزانـه ی آدمـی هست .
13-امـید رفیق تیره بختانی هست كه از دست ساقی دهر جرعه ی بی مـهری نوشیده اند.
14-انسان درون عین نومـیدی ، امـیدوار است.
15- دنیـا با امـید برپاست و آدمـی با امـید زنده هست .
16-امـید، نیمـی از خوشبختی است.
.
*********************************************************************  
 درس ۲ : همـه عالم کتاب حق تعالی است.  (مصراعی از شیخ محمود شبستری)


سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم 

 ****************************************************************** 

 درس ۳ : به راحتی نرسید آن کـه زحمتی نکشید. ( حافظ غزل شماره ۲۳۹)
در تمام دنیـا هری درون هر فن و رشته ای بـه جایی رسیده بدون شک کار و همت والایی

 
استفاده کرده و در راه با مشکلات زیـادی مواجه شده و مقابله کرده که تا در  کار خود متبحر شده

است.
ضرب المثل های متناسب با آن :
نابرده رنج گنج مـیسر نمـی شود.
تا رنج نبری، گنج بر نداری.
بی دود زین تنور بـه نان نمـی دهد.
‏قرآن مـی‌فرماید: «فان مع العسر یسراً؛ مسلماً با سختی آسانی است» این آیـه بـه همة انسان‌های
 
 تلاشگر نوید مـی‌دهد همـیشـه درون کنار سختی‌ها آسانی‌ها هست و از درون سختی‌ها آسانی به
 دست مـی‌آید. این نوید و وعدة الهی، دل را نور و صفا مـی‌بخشد و به پیروزی‌ها امـیدوار مـی‌کند، و
 گرد و غبار یأس و نومـیدی را از صفحة روح انسان مـی‌زداید.

پیـامبر (ص) فرمود: «بدان کـه با سختی‌ها آسانی هست و با پیروزی و با غم و اندوه خوش‌حالی و
 گشایش است»(1): بعد از نظر قرآن و حدیث و مسلم هست که با هر سختی آسانی است. بـه دیگر
 سخن: آسانی‌ها از دل سختی‌ها بیرون مـی‌آیند . واقعیت زندگی این مطلب را تأیید مـی‌کند.


سختی‌های دوران تحصیل تبدیل بـه دانش مـی شود. سختی‌های کار و کوشش اقتصادی تبدیل به

 
 ثروت مـی‌گردد. سختی‌های مبارزات ملت‌ها تبدیل بـه آزادی و استقلال مـی شود. تحمل زحمات

 
دوران بارداری ثمرة شیرین فرزند را تحویل مادر مـی‌دهد.

بستری شدن درون بیمارستان و تحمل درد و رنج ناشی از عمل جراحی، بهبودی و خوب شدن را به

 
 دنبال دارد. بنابراین جای تردید نیست کـه سختی‌ها زایندة آسانی‌ها هست ،‌همان گونـه کـه در
 ادبیـات فارسی آمده:

نابرده رنج گنج مـیسر نمـی‌شود مزد آن گرفت جان برادر کـه کار کرد

باید توجه داشت این امر درون مو اردی هست که سختی قابل تبدیل شدن بـه آسانی باشد، مثلاً آدمـی

 
 که استعداد خواندن دارد، اگر زحمت بکشد و درس بخواند، با سواد مـی شود، ولی فردی که

 دیوانـه هست یـا اصلاً قدرت یـادگیری ندارد، قابلیت درس خواندن ندارد و هر چه بـه کلاس برود، فایده

 
 ندارد. شخصی کـه فلج مادرزاد هست و از نظر پزشکی قابل معالجه نیست، این سختی قابلیت


 تبدیل شدن بـه آسانی را ندارد (البته شفای الهی ممکن است).

نیز حتما توجه داشت کـه هر سختی، متناسب با خودش آسانی را بـه ارمغان مـی‌آورد، نـه هر آسانی
 را ، مثلاًی کـه از استعداد معمولی برخوردار هست و پول کمـی دارد و وارد بازار تجارت مـی
 شود و شب و روز مـی‌دود، بـه اندازه تلاش و کوشش و آشنایی با رمز و رموز تجارت و بازار و به
 مقدار پولش سود مـی‌برد، نـه این کـه یکشبه بتواند یک آدم پولدار شود .

هم چنین گاهی آسایش و آرامش درون عمق و باطن سختی‌ها وجود دارد و انسان درون این عالم ، آن

 
 عمق و باطن را مشاهده نکرده و به آن دست نخواهد یـافت، بلکه بعد از سپری شدن عمل و رفتن

 
از این جهان، درون جهان دیگر نتیجة سختی‌ها و صبر درون مقابل آنـها را مشاهده کرده و به آنـها دست

 خواهد یـافت. بلکه اگر زندگی منحصر درون این عالم بود، برخی از موارد شاید بدون پاسخ مـی‌ماند


،‌مانند همـین فرض کـه انسان، تمام عمر خود را درون سختی‌ها گذرانده باشد و با صبر درون مقابل


 سختی‌ها و مشکلات بـه پاداش الهی و آرامش و راحتی درون جهان دیگر دست یـابد. خداوند فرموده:


 و بشر الصابرین. اما حتما متوجه باشیم فرض این کـه انسانی درون تمام عمر فقط سختی داشته و

هیچ گونـه راحتی و آسایش نداشته باشد یـا بالع، فرض صحیحی نیست.

اگـر سختی درجایی جاسازی شد، در برابر آن آسانی مـی آید و آن را از مکان خود بیرون

 
 مـیکشد.                          پیـامبر اکــرم صلی الله علیـه و آله و سلــم علی (ع) فرموده اند: هر

 بکوبیدن دری ادامـه دهد و اصرار ورزد عاقبت از آن درون وارد     خواهد شد


منبع : غررالحکم، ص 718 و 644 و نیز فرموده اند : هر آنکه خود را درون اصلاح نفس خویش به

 مشقّت و زحمت وادارد و      سعی بلیغ نماید بـه سعادت و خوشبختی نائل مـی گردد.
منبع : غررالحکم، ص 718 و 644  علی (ع) فرموده اند:یکه عقل خود را بر هوای نفس خویش مقدّم بدارد اعمال و     کوشش های او همواره نیکو و پسندیده خواهد بود.
منبع : غررالحکم ، ص645 علی (ع) فرموده اند: از کمال سعادت اینست کـه آدمـی درون راه اصلاح جامعه  سعی و     مجاهده نماید.
منبع : غررالحکم ،ص732 علی (ع) فرموده اند: هرگز از مجاهده و کوشش درون اصلاح نفس خویش باز نایست زیرا     چیزی سعی و کوشش تو را درون این کار یـاری نخواهد کرد.
منبع : غررالحکم ،ص818 علی (ع) فرموده اند: هر قدر دانش آدمـی افزایش یـابد توجه انسان بـه روان خود بیشتر مـی      شود و سعی و کوشش خویش را درون راه تخذیب اخلاق و اصلاح نفس خود بـه کار مـی بندد.
منبع : مستدرک ،جلد2، ص310 علی (ع) فرموده اند: اگر طالب نجات و رستگاری هستید بی خبری و غفلت را ترک گویید و      پیوسته ملازم کوشش و مجاهده کنید.
منبع : غررالحکم ، ص277 امام صادق (ع) فرموده اند : نفس خود را از آن چه برایش مضر است  باز دار قبل از آن کـه      بمـیری  و در آزادی جانت کوشش کن همانطور کـه در طلب روزیت کوشش مـی کنی زیرا کـه      جانت درون گرو اعمال تو هست و جز با کوشش تو آزاد نخواهد شد.
منبع : وسائل 4 ، ص40
****************************************

درس ۴ : خودرا بشناس که تا خدا را بشناسی.  
خداوند درون قرآن کریم مـی فرماید:«و فی الارض آیـات للموقنین ، و فی انفسکم ا فلا تبصرون 


 
»ترجمـه: و در زمـین آیـاتى براى جویندگان یقین است‏ و در وجود خود شما (نیز آیـاتى است) آیـا

 
 نمى‏بینید؟! (سوره الذاریـات ، آیـات 20 و . 21 ) یکی از قدیمترین دستورهای حکیمانـه جهان که

 
هم بـه وسیله انبیـاء عظام به‏ بشر ابلاغ شده هست و هم حکیمان بزرگ جهان آن را بـه زبان آورده


اند و اعتبار خودش را همـیشـه حفظ کرده و بلکه تدریجا ارزش آن بیشتر کشف شده‏ هست این

 
 جمله معروف هست که : ای انسان خودت را بشناس " . درون اخبار و احادیث ما این تعبیر مکرر

 
آمده هست ، هم از رسول اکرم روایت‏ شده و هم بـه تعبیرات مختلف درون کلمات امام علی علیـه


السلام آمده‏ هست که : « من عرف نفسه عرف ربه » (غرر الحکم و در رالکلم ، فصل 77 حدیث


301 )با عبارت : من عرف‏ نفسه فقد عرف ربه » . نیز ذکر شده( تحف العقول ص . 316)
 
هر خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است
  -------------------------------------------------------------------------------------------------------------


درس ۵ : از هیچ دلی نیست کـه راهی بـه خدا نیست.

 
 زنـهار مـیازار ز خود هیچ دلی را     کز هیچ دلی نیست کـه راهی بـه خدا نیست (وصال شیرازی).


(وَ الّذینَ یؤْذُونَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیرِ مَا اکتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتانًا وَ إِثْمًا مُبینًا)[4]؛ «و آن

 
هایی کـه مردان مؤمن و زنان مؤمن را بی آنکه جرمـی مرتکب شده باشند مـی آزارند، حقاً کـه متحمل

 
 بهتان و گناهی آشکار شده اند».
********************************************************************
   درس ۶ : آزموده را آزمودن خطاست. کسي کـه امتحان خود را بعد داده و شناخته شده و رو سفيد است،دگر احتياجي نيست دوباره

آزموده شود . 

  /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
 درس ۷ : وقت را غنیمت دان آن قدر کـه بتوانی       حاصل از حیـات ای جان ، این دم هست تا دانی
 
                                                                                                           حافظ - غزل ۴۷۳ 

 عروس خوشکل مقصدی بـه دوش کشد
که نقد وقت زکف مفت و رایگان ندهد

غنيمت شمردن فرصت از جمله موضوعاتي هست كه همـه قادر بـه دركش نيستند. از جمله نكاتي
است كه معلمان و اساتيد و پدران و هر كسي كه قصد راهبري و آموزش و راهنمايي داشته باشد
 به آن تأكيد مي كند. فرصت ها، اقبالند. اقبالي كه بـه شكلي تجلي كرده و منتظر خواهش كسي
 مي شوند. بعضي سود مي برند و برخي بي تفاوت مي گذرند. نكته اي هست كه اهل شعر و ادب
 بدان اشارت مي كرده اند. از جمله كه عمر، خود فرصتي است.

عمر را غنيمت دان آنقدر كه بتواني

حاصل از جهان اي دل اين دم هست تا داني

و باز بـه ياد آن سخنگوي خوش سخن، سعدي شيرازي افتادم كه حكايتي بس نغز فرمود:
«پارسازاده اي را نعمت بيكران از تركه عمان بـه دست افتاد. فسق و فجور آغاز كرد و مبذري پيشـه گرفت. في الجمله نماند از ساير معاصي، منكري كه نكرد و مسكري كه نخورد. باري بـه نصيحتش گفتم، اي فرزند، دخل، آب روان هست و عيش آسياي گردان. يعني خراج فراوان كردن مسلم كسي را باشد كه دخل معين دارد.
چو دخلت نيست
خرج آهسته تر كن
كه مي گويند ملاحان سرودي
اگر باران بـه كوهستان ببارد
به سالي دجله گردد خشك رودي
عقل و ادب پيش گير و لهو و لعب بگذار كه چون نعمت سپري شود سختي بري و پشيماني خوري. پسر از لذت ناي و نوش اين سخن درون گوش نياورد و بر قول من اعتراض كرد و گفت راحت عاجل بـه تشويش محنت آجل منغص كردن، خلاف رأي خردمند است.
خداوندان كام و نيكبختي
چرا سختي خورند از بيم سختي
برو شادي كن اي يار دل افروز
غم فردا نشايد خورد امروز
فكيف مرا كه درون صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذكر انعام درون افواه عوام افتاده.
هر كه عليم شد بـه سخا و كرم
بند نشايد كه نـهد بر درم
نام نكويي چو برون شد بگوي
در نتواني كه ببندي بر وي
ديدم كه نصيحت نمي پذيرد و دم گرم من درون آهن سرد او اثر نمي كند. ترك مناصحت گرفتم و روي از مصاحبت بگردانيدم و قول حكما كار بستم كه گفته اند: بلع ما عليك فان لم يقبلوا، ما عليك.
گر چه داني كه نشنوند بگوي
هر چه داني ز نيكخواهي و پند
زود باشد كه خيره سر بيني
به دو پاي اوفتاده اندر بند
دست بر دست مي زند كه دريغ
نشنيدم حديث دانشمند
تا بعد از مدتي آنچه انديشـه من بود از نكبت حالش بـه صورت بديدم كه پاره پاره بـه هم برمي دوخت و لقمـه لقمـه همي اندوخت. دلم از ضعف حالش بـه هم برآمد و مروت نديدم درون چنان حالي ريش درويش بـه ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن. بعد با دل خود گفتم:
حريف سفله درون پايان مستي

نينديشد ز زور تنگدستي

درخت اندر بهاران پرنشاند

زمستان لاجرم بي برگ ماند»
 

یـادبگیریم از گذرزمان کـه زمان برنمـی گردد .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------  
 
 درس ۸ :

قیمت هر بـه قدر علم اوست

همچنین گفته‌ست امـیر المؤمنین

(دیوان ناصر خسرو، ص 119)

و شبیـه هست که بـه این حکمت حضرت علی (ع):

قدر الرجل علی قدر همته {ارزش مرد بـه اندازه همت اوست.

حديث اميرمؤمنان على(ع) است: (قيمة كلّ امرء ما يعلم)


 

  
 درس ۹ : سعدیـا مرد نکونام نمـیرد هرگز               مرده آن هست که نامش بـه نکویی نبرند
                                                                                                    سعدی - مواعظ - غزل۲۰
 
امام علی ( ع)  :
ثرَةُ اصطِناعِ المَعروفِ تَزيدُ فِى العُمُرِ وَ تَنشُرُ الذِّكرَ ؛
زياد كار نيك انجام دادن، عمر را مى افزايد و نام را پرآوازه مى سازد.
غررالحكم
امام صادق ( ع) :
اَلبِرُّ وَ حُسنُ الخُلقِ يَعمُرانِ الدّيارَ وَ يَزيدانِ فِى العمارِ ؛
نيكوكارى و خوش اخلاقى، خانـه ها را آباد و عمرها را طولانى مى كنند.
  
 درس ۱۰ : پشیمان نگردد از کار نیک.

پشیمان نگردد از کار نیک
نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک
(اسدی توسی گرشاسپ‌نامـه)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

   درس ۱۱ : *************************************************************************   درس ۱۲ : از محبت خار ها گل مـی شود. ( مولوی )  

 
لقمان حکيم درون خانـه فرد ثروتمندي خدمت مي کرد . لقمان مردي چالاک ، پاک و
امين و درستکار بود . بـه همين دليل ، مرد ثروتمند براي او احترام بسياري قائل
 بود و لقمان را از فرزندانش نيز بيشتر دوست مي داشت و احترام مي کرد . نقل
 کرده اند کـه لقمان اگرچه غلام بود ، اما بـه سبب احترامي کـه آن مرد ثروتمند به
او مي گذاشت ، درواقع مانند خواجه و بزرگ آن خانـه بود . علت اين همـه عزت و
بزرگي آن بود کـه لقمان درحقيقت ، خواجه نفس خويش بود و از هواي نفس
خويش آزاد بود . بـه سبب همين آزادي از هواي نفس و دوري از اميال و شـهوات
 ، عزيز بود و نزد مرد ثروتمند بـه دليل خدمت و وظيفه شناسي عزيزتر شده بود
. هرآنچه را کـه لقمان مي گفت ، مرد ثروتمند مي پذيرفت و بدانـها عمل مي کرد
 و رأي او را مي پسنديد .

مرد ثروتمند هيچگاه لقمان را بـه چشم يک غلام و بنده نمي ديد . اما لقمان به
 سبب حق شناسي و وظيفه داني ، همواره مرد را بزرگ خويش مي دانست و
از او فرمان مي برد و دستورات او را درون ظاهر و باطن اجرا مي کرد .
 
مرد ثروتمند شيفته صدق و صفا و درايت لقمان شده بود و مانند عاشقي که
 معشوق خود را دوست دارد ، او را دوست مي داشت و با او نرد محبت مي
 باخت . هر نوع خوراکي کـه براي مرد ثرتمند مي آوردند ، ابتداي را بـه دنبال
لقمان مي فرستاد و او را بـه سر سفره و يا خوردني دعوت مي کرد و تا لقمان
 دست بـه آن غذا نمي برد ، مرد بـه آن غذا دست نمي زد و نمي خورد . وقتي كه
 بر سفره غذا مي نشستند ، ابتدا لقمان غذا مي خورد ، سپس باقيمانده اش را
 مرد با اشتها و لذت فراوان مي خورد . اگر لقمان غذايي را نمي خورد ، مرد نيز
 آن غذا را نمي خورد و يا اگر بـه ضرورت و ناگزير مي خورد ، از روي بي اشتهايي
 و بي ميلي مي خورد .

يک روز براي مرد خربزه اي را بـه عنوان هديه آوردند . مرد بـه يکي از غلامانش
گفت برو و فرزندم لقمان را خبر کن که تا ببايد و قبل از من خربزه را نوش جان کند .
 لقمان آمد و احترام بسيار کرد و نزديک مرد نشست . مرد کاردي بـه دست گرفت
 و خربزه را بريد و برش اول را بـه لقمان داد . لقمان آن برش را انگار کـه عسل و
شکر مي خورد ، با لذت فراوان خورد . مرد وقتي لذت او را ديد ، از شدت محبت ،‌
 برش دوم را نيز بـه او داد . مرد با توجه بـه لذتي کـه در خوردن لقمان مي ديد ،
 اين کار را که تا برش هفدهم تکرار کرد و لقمان هر هفده برش را با لذتي تمام
خورد . تنـها يک برش از خربزه باقي مانده بود . مرد گفت : " اين يک برش را خودم
 مي خورم که تا بدانم و ببينم چگونـه خربزه شيريني هست که لقمان هفده برش را با
 آن همـه لذت و حلاوت ، نوش جان کرده هست " .

وقتي کـه مرد برش خربزه را بـه دهان گذاشت و خورد ، از تلخي و تندي آن
 برافروخت . خربزه آنقدر تند و تلخ بود کـه زبان و حلق او سوخت و تاول زد
. مدتي از شدت تلخي و سوختگي ، از خود بيخود شد . وقتي آرام شد ، رو به
 لقمان کرد و گفت : " اي جان جهان و اي دوست مـهربان من ، تو چطور اين خربزه تلخ را خوردي ؟ اين چه شکيبايي و بردباري هست ؟ مگر تو با خود و
 سلامتي خودت دشمني داري ؟ يگو ببينم اين تلخي را چگونـه تحمل کردي ؟
لقمان گفت : " من آنقدر از دست بخشاينده تو خورده ام و آنقدر شيريني لطف
 هاي تو درون کام جان من رفته هست که شرمنده احسان تو هستم . اکنون اگر از
يک تلخي و يک خربزه تلخ کـه از دست تو مي خورم ، روي درون هم بکشم ،
قدردان نعمتهاي تو نبوده ام . همـه شادکامي من از تو هست ، اکنون از يک برش
 خربزه تلخ ، فرياد برآوردن ، خلاف اخلاق و جوانمردي هست . شيريني محبتهاي
 بسياري کـه در حق من کرده اي ، تلخي اين برش هاي خربزه را از بين
است . آخر از محبت ، خارها گل و سرکه ها مل ( = مي ) مي شود .

منبع: مثنوي مولوي
تابه حال فکر کردی چه چیزهایی باعث مـیشـه رابطه دوستی و علاقه  بین دو نفر پر رنگ تر از قبل بشـه؟
همـه ما اطرافیـانی داریم کـه برایمان مـهم هستند. این اطرافیـان مـی تونـه پدر، مادر، ، برادر و یـا هردیگری باشد. به منظور اینکه درون کنار اطرافیـانمان زندگی آرام و خوبی داشته باشیم حتما از رفتارمان مراقبت کنیم و موقع برخورد با دیگران یک سری مسایل را رعایت کنیم.
برای داشتن رابطه ی بهتر راه های زیـادی وجود دارد کـه یکی از این راه ها محبت است. محبت یعنی اینکه علاقه ی خودمان را بـه شکل های مختلف نسبت بـه دیگران نشان دهیم.
حتما که تا به حال محبت پدر و مادر خود را دیده اید مثل وقتی کـه مادرتان با محبت شرایط خانـه را فراهم مـی کند که تا شما بهتر بتوانید درس بخوانید ویـا اینکه پدرتان با محبت و به خاطر علاقه بـه شما درون درسهایتان کمکتان مـی کند که تا دانش آموز موفقی باشید.
اگر یک روز خود را بـه دقت نگاه کنید متوجه مـی شوید کـه از صبح که تا شب درون برخوردهایی کـه با آدم های مختلف دارید چه اندازه رابطه محبت آمـیز بین شما ودیگران اتفاق مـی افتد.
ما مـی توانیم محبتمان را نسبت بـه دیگران هم با زبان و هم درون عمل نشان دهیم. وقتی نسبت بهی ابراز علاقه مـی کنیم و از روی علاقه حرفی را مـی زنیم یعنی با زبان خود محبتمان را نشان دادیم، یـا وقتی شاخه گلی یـا هدیـه ای را برایی تهیـه مـی کنیم و یـا کاری را به منظور دیگری انجام مـی دهیم محبت خود را درون عمل نشان دادیم.
امام صادق(ع) فرمودند:”‌ بـه یکدیگر هدیـه بدهید کـه هدیـه کینـه ها را از بین مـی برد.”‌
محبت بـه یکدیگر باعث مـی شود که تا رابطه صمـیمـی و ماندگارتری داشته باشیم.                       
اگر دوست دارید همـیشـه با اطرافیـانتان رابطه ای خوب داشته باشید محبت بـه دیگران را فراموش نکنید.
 
******************************************************************************
**********************************************************************************
 درس ۱۳ : خانـه ی ظالم بـه اندک فرصتی ویران شود. صائب تبریزی
هشدار بـه ظلم و بیدادگری

هرکجا بگردیم؛ چه درون شرع، چه درون عقل؛ هیچ پیدا نمـی شود کـه موافق ستم بـه مردم باشد. از رسول الله(ص) هشدار با اهمـیت و بزرگی نسبت بـه ظلم درون دو کلمـه بـه یـادگار مانده است: إیّاکُم وَالظُّلمَ(کنز العمال حدیث 7639): از ستمگری برحذر باشید. از علی علیـه السلام: لا تَظلِم کَما لاتُحِبُّ أن تُظلَم(نـهج البلاغه حکمت 298): ستم نکن، همان گونـه کـه دوست نداری بـه تو ستم شود.
در ادب فارسی آمده است: "خانـه ی ظالم بـه اندک فرصتی ویران شود" (صائب تبریزی) ؛ "خانـه ی ظالم بـه آه مظلوم خراب است"؛ خانـه ی ظلم خراب هست تو هم مـی دانی / مثل کف، بر سر آب هست تو هم مـی دانی (برگرفته از دوازده هزارمثل فارسی، دکتر ابراهیم شکورزاده ی بلوری ص435، انتشارات آستان قدس رضوی مشـهد ۱۳۸۰ و کتاب حکمت نامـه ی پارسیـان غلامرضا حیدری ابهری ص383) یـا باز درون همـین منابع آمده است: "چراغ آدم ستمکارتا صبح نمـی سوزد"؛ "خانـه ی ظالمان، نـه دیر کـه زود / بـه فضیحت خراب خواهد بود(شعراوحدی) کتاب حکمت نامـه ی پارسیـان غلامرضا حیدری ابهری ص384)
 قرآن نیز بـه ویرانگری ستم مـهر تأیید زده: وَ لَقَد أهلَکنَا القُرونَ مِن قَبلِکُم لَمّا ظَلَمُوا(یونس/ 13): ما [مردم] قرن های پیش از شما را بـه کیفر ظلمـی کـه د، نابود ساختیم.
پیـامبر اسلام (ص) درون باره ی تجاوز زورگویی کـه زودتر از هر خطای دیگری یقه ی انسان را خواهد گرفت، مـی فرماید: إنَّ أعجَلَ الشّرِّعُقوبَةً البَغیُ(کافی ج 2 ص 327):  زورگویی زودتر از هر کار بد دیگری دامنگیر انسان مـی شود.     
امام علی علیـه السلام مـی فرماید: مَن جارَ، أهلَکَه ُ جَورَه (غرر الحکم حدیث 7835): هرستم کندهمان ستمکاریش وی را نابود مـی سازد.(آیـه و احادیث برگرفته ازکتاب حکمت نامـه ی پارسیـان غلامرضا حیدری ابهری ص383)
جفا پیشـه مردم، نـه مردم بوَد / درون این کالبد مار و کژدم بود (ادیب پیشاوری برگرفته از کتاب حکمت نامـه ی پارسیـان غلامرضا حیدری ابهری ص 382 ذیل مثل: " از خدا بترس وبیداد مکن")
سعدی، ستم بـه دیگران را نامردی مـی داند:
مردی آن نیست کـه مشتی بزنی بر دهنی / گرت از دست برآید، دهنی، شیرین کن(همان ص 383)
سفارش سعدی بـه عنوان یک حکیم جهاندیده ی آگاه و خبره برفرادستان درون باره ی ظلم و ستم و درمقابل، توان و قدرتمندی ستمدیدگان درون فرو پاشاندن یک قدرت و کمک کاری و یـاری خداوند یکتا بـه مظلومان فرودست شنیدنی و پند آموز است:
مـیازار موری کـه دانـه کش هست / کـه جان دارد و جان شیرین خوش است
مزن بر سر ناتوان دست زور/ کـه روزی درون افتی بـه پایش چو مور
مکن بد کـه بد بینی ای یـار نیک! / نروید زتخم بدی، بار نیک
چو با دوست دشخوار گیری و تنگ / نخواهد کـه بیند ترا نقش و رنگ(کلیـات سعدی ص 264 تصحیح فروغی چاپ امـیر کبیر1363)
دل زیر دستان نباید شکست / مبادا کـه روزی شوی زیر دست(همان ص 262)
سعدی از انوشیروان عادل بـه هنگام مرگ درون سفارشش بـه هرمز مـی گوید:
مکن که تا توانی دل خلق ریش / وگر مـی کُنی، مـی کَنی بیخ خویش
گزندانش نیـاید پسند / کـه ترسد کـه در ملکش آید گزند
فراخی درون آن مرز و کشورمخواه / کـه دلتنگ بینی رعیت زشاه 
خرابیّ و بد نامـی آید ز جور/ رسد پیشبین این سخن را بـه غور
رعیت نباید بـه بیداد کشت / کـه مر سلطنت را پناهند و پشت
گریزد رعیت ز بیدادگر / کند نام زشتش بـه گیتی سمر
چراغی کـه بیوه زنی برفروخت/ بسی دیده باشی کـه شـهری بسوخت
بد اندیش توست آن و خونخوار خلق/ کـه نفع تو جوید درون آزار خلق
ریـاست بـه دستانی خطاست / کـه از دستشان دست ها بر خداست (همان ص 212-211)
سعدی باز درون جای دیگری از حکایت های بوستانش درون باره ی دادخواهیـانی سخن مـی گوید کـه حریف قدرتمداران جامعه نمـی شوند و از ظلم ستم پیشگان دست شان بـه درگاه خداوندی به منظور تظلم و دادخواهی بلند هست و هشدار مـی دهد کـه خدا "یـار بی چارگان است" و داد و فریـادش،  برانداز حاکمان مـی شود:
اگر زیر دستی درآید  ز پای / حذر کن زنالیدنش برخدای
نخواهی کـه باشد دلت دردمند / دل دردمندان برآور ز بند
پریشانی خاطر دادخواه / بر اندازد از مملکت پادشاه
ستاننده ی داد آن خداست / کـه نتواند از پادشـه دادخواست (همان ص 223- 222)
هشدار سعدی بلند هست که زیر دستان و فرو دستان را دست کم نگیرید کـه اگر آنان از ستم بـه تنگ آیند همانند مورچگان کـه شیری را از پای درون مـی آورند، دودمان ستم پیشگان فرا دست را بر باد خواهند داد:
مِها! زور مندی مکن با کِهان / کـه بر یک نمط مـی نماند جهان
سر پنجه ناتوان بر مپیچ / کـه گر دست یـابد بر آیی بـه هیچ
نبینی کـه چون با هم آیند مور/  ز شیران جنگی برآرند شور
نـه موری کـه مویی از آن کمتر هست / چو پر شد ز زنجیر محکم تر است
لب خشک مظلوم را گو بخند / کـه دندان ظالم بخواهند کند(همان ص228-227)
 بی مناسبت نیست، بیتی هم از بیدل دهلوی بیـاوریم کـه مـی گوید:
 از شکست شیشـه ی صاحب دلان اندیشـه کن / شیشـه را گر بشکنی هر ذره ی آن، خنجر است
سعدی درون باب اول – سیرت پادشاهان – آورده است:
«پادشاهی بـه کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت ای ملک! بـه موجب خشمـی کـه ترا برمن است، آزار خود مجوی کـه این عقوبت بر من بـه یک نفس بـه سرآید و بِزِه آن بر تو جاودان بماند.
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت/ تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر کـه جفا برما کرد/ درون گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست» (کلیـات سعدی فروغی، چاپ امـیر کبیر، ص 63 )
خدا پدر این ملک را بیـامرزد کـه گوش شنوایی نیز داشته است. غالب فرادستان حاضر بـه شنیدن سخن زیر دستان نیستند. ظلم کار دشواری نیست . جواب بعد آن، هنگامـی کـه مردم عَلَم مخالفت برداشتند، کار آسانی نخواهد بود. بـه قول سعدی:
توان بـه حلق فرو بردن استخوان درشت / ولی شکم بدَرَد چون بگیرد اندر ناف (همان، ص 56)

بنا براین بـه قول مولوی جلال الدین بلخی:
رو مراقب باش بر احوال خویش/ نوش بین درون داد و بعد ظلم نیش  
هشدار ظلم و ستمگری درون فرهنگ عامـیانـه
آنچه فرهنگ عامـیانـه را مـی سازد، همان هست که نخبه گان و برگزیدگان جامعه، آن را بر سر زبان ها مـی اندازند؛ این جمله ها و عبارت های کوتاه و ماندگار با تجربه های مردم آمـیخته مـی گردد و در گفتار مردم ویرایش شده ؛ بـه درون جامعه گسترده مـی شود؛ بـه یـادگار نسلی بـه نسل بعد از خود، این امانت ادبی اجتماعی را مـی سپارند و ارثی مـی گردد، پایدار و کارا؛ همان مـی شود کـه مردم گویند: "آنچه جوان درآینـه بیند، پیر درون خشت خام بیند."
نظامـی مـی فرماید:
«آنچه درون آینـه جوان بیند/ پیر درون خشت خام، آن ، بیند
جلال الدین بلخی نیز مـی فرماید:
آنچه اندر آینـه بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن» (برگرفته از دوازده هزارمثل فارسی، دکتر ابراهیم شکورزاده ی بلوری ص49)      
اینک چند عبارت از ارث پیشینیـان درون این باره :
«ظالم پای دیوار خود مـی کند.
ظالم همـیشـه خانـه خراب است.
ظلم ظالم بنیـاد خودِ ظالم را مـی کَند.
خانـه ی ظالم بـه آه مظلوم خراب است.
خانـه ی ظالمان نـه دیر کـه زود / بـه فضیحت خراب خواهد بود(اوحدی)
چراغ آدم ستمکار که تا صبح نمـی سوزد.
ظلم بر خود مـی کند؛ هربه ظلمـی کند.
ظلم ظالم بر سر اولاد ظالم مـی رود.
ریشـه بیداد بر خاکستر است.
ظلم ظالم و ماه تموز هیچ کدام پایدار نیست.
همـه چیز از باریکی پاره مـی شود، ظلم از کلفتی.
کاخ بیداد همـیشـه بر سر بیدادگر فرو مـی ریزد
خانـه ی ظالم بـه اندک فرصتی ویران شود(صائب)»  (برگرفته از دوازده هزارمثل فارسی، دکتر ابراهیم شکورزاده ی بلوری واژه ی "ظلم")       
   
و آنان کـه با ستمگری بـه دنبال ایستادن درون مقابل حق هستند، بدانند کـه نمـی شود، ظلم کرد و ادعای ایمان بـه خدا و حق گرایی را با خود یدک کشید.
با توجه بـه مطالب بالا روشن هست که ستم تیشـه بر ریشـه ی خود زدن است.
*********************************************************************** 
درس ۱۴ : آزاد

 
 درس ۱۵ : آزاد

درس ۱۶ : دوستی با مردم دانا نکوست.  ( مولوی )

یکی بود، یکی نبود. مرد دانایی بود کـه سوار بر اسب خود شده بود و از جایی بـه جای دیگر مـی
 رفت. توی راه، درختزاری را دید. با خود گفت: «بهتر هست به آنجا بروم، آبی بـه سر و صورتم ب،
 زیر سایـه ی آن درخت ها استراحتی کنم و بعد بـه راه خودم ادامـه بدهم.»
 
مرد دانا سر اسبش را کج کرد و به طرف درختزار رفت. داشت از اسبش پیـاده مـی شد کـه اتفاق
 عجیبی افتاد: باغبان باغ، خسته از کار روزانـه، بیلش را روی زمـین انداخته بود و با دهان باز زیر
درخت سیبی خوابیده بود.
مرد دانا از دیدن مردی کـه با دهان باز خوابیده بود، خنده اش گرفت. با خود گفت: «بهتر هست سر و
 صدا نکنم که تا باغبان خسته از خواب بیدار نشود.»
همان طور کـه مرد دانا بـه باغبان نگاه مـی کرد، ناگهان متوجه شد کـه عقربی از روی درخت پایین
افتاد و یک راست رفت توی دهان باز مردی کـه زیر درخت خوابیده  بود. باغبان آن قدر خسته بود که
 متوجه این ماجرا نشد. فقط دهانش را بست و عقرب را قورت داد. مرد دانا کـه متوجه خطرناک
بودن وضع باغبان شده بود، فریـادی زد و از خواب بیدارش کرد.
بی مقدمـه شلاق اسبش را برداشت و به جان باغبان بیچاره افتاد. باغبان کـه با صدای فریـاد او از
 خواب پریده بود، که تا بخواهد چشم هایش را باز کند، اولین ضربه ی شلاق را نوش جان کرد. فریـاد
زد: «تو کیستی؟ توی باغ مـیوه ی من چه مـی کنی؟ چرا فریـاد مـی زنی؟ چرا مرا مـی زنی؟»
مرد دانا بـه اعتراض های باغبان گوش نداد. چند ضربه ی دیگر بـه او زد و گفت: «زود باش! بلند شو!
 باید از مـیوه های گندیده ای کـه زیر درخت افتاده بخوری.»
باغبان کـه نمـی فهمـید چه بلایی بـه سرش آمده هست گفت: « اگر بخواهم، از مـیوه های رسیده و
 خوشمزه مـی چینم و مـی خورم. چرا حتما مـیوه های گندیده ی زیر درخت را بخورم؟»
مرد دانا دوباره با شلاق بـه جان باغبان افتاد و گفت: «یـا شلاق مـی خوری، یـا مـیوه های گندیده.»
 
هر چه باغبان اعتراض کرد، مرد دانا گوشش بدهکار نبود. زور او زیـاد بود. شلاق هم داشت و باغبان
 از بعد او بر نمـی آمد. باغبان به منظور اینکه شلاق کمتری بخورد، ناچار شد با ناراحتی چند که تا از مـیوه
 های گندیده ی زیر درخت ها را بردارد و بخورد اما مرد دانا دست بردار نبود و مـی گفت: «باز هم بخور.»
باغبان کـه دیگر خواب و تنبلی را فراموش کرده بود، بلند شد که تا به هر ترتیبی شده از دست آن رهگذر زورگو فرار کند. دلش مـی خواست جانش را بردارد و برود، اما رهگذر زورگو دست بردار نبود. هرجا کـه مـی رفت، دنبالش مـی کرد و با ضربه های شلاق وادارش مـی کرد کـه مـیوه ی گندیده بخورد.
باغبان دیگر قدرت مقاومت و فرار  نداشت. التماس مـی کرد، اما فایده نداشت. گریـه و زاری مـی
 کرد، اما درون دل سنگ رهگذر زورگو اثر نمـی کرد. چاره ای نداشت جز این کـه به حرفش گوش کند و
 همچنان بـه خوردن مـیوه های گندیده ادامـه بدهد. او آن قدر مـیوه ی گندیده خورد کـه دیگر معده اش
 جا نداشت.
با بیچارگی و ناله رو کرد بـه مرد دانا و گفت: «تو را بـه خدا دست از سرم بردار. لااقل بگو من چه
گناهی کرده ام کـه هم حتما شلاق بخورم و هم مـیوه ی گندیده بـه خدا دیگر معده ام جا ندارد. حالم
 از آن همـه مـیوه ی گندیده ای کـه خورده ام بـه هم مـی خورد.»
مرد دانا سوار بر اسبش شد و گفت: «دست از سرت بر نمـی دارم. حالا حتما زیر همان درخت های خودت بدوی.»
مدتی هم بـه دویدن باغبان و شلاق خوردنش گذشت. باغبان بـه هر طرفی مـی دوید، رهگذر دنبالش
بود. که تا مـی خواست کمـی بایستد، او از راه مـی رسید و با شلاق زدن وادارش مـی کرد کـه باز هم
بدود. حال باغبان لحظه بـه لحظه بدتر مـی شد. دل و روده اش بـه هم ریخته بود و کارش بـه آنجا
رسید کـه یک گوشـه افتاد و آنچه را بـه زور خورده بود، بالا آورد. او از ترس رهگذر زورگو بـه خودش
 مـی پیچید و مـی ترسید باز هم شلاق بخورد. وقتی آنچه را خورده بود بالا آورد، نگاهی از سر
التماس و درماندگی بـه رهگذر شلاق بـه دست کرد، اما متوجه شد کـه در چهره ی او دیگر اثری از
 خشم نیست و دارد لبخند مـی زند. دلیل تغییر چهره و رفتار رهگذر را اصلاً نمـی فهمـید. رهگذر بـه او
 نزدیک شد، شلاقش را بـه گوشـه ای پرت کرد و با مـهربانی گفت: «مرا ببخش! مرا حلال کن. چاره
ای جز این نداشتم کـه با ضرب و زور تو را وادار کنم کـه مـیوه های گندیده بخوری و بعد هم مدتی
بدوی. این کارهای من باعث شد کـه حال تو بـه هم بخورد، دل و روده ات بـه هم بریزد و آنچه را که
 خورده بودی بالا بیـاوری.»
باغبان با تعجب بـه حرف های او گوش مـی کرد، اما هنوز نمـی
فهمـید چه شده است.
مرد دانا بـه او گفت: «به آنچه بالا آورده ای نگاه کن! آیـا آن عقرب
مرده را تو مـیوه های گندیده نمـی بینی؟»
باغبان، نگاهی کرد و عقرب را دید. بـه خود لرزید و گفت: «عقرب!
عقرب توی دل من چه کار مـی کرده؟»
مرد دانا ماجرای خوابیدن او با دهان باز و افتادن عقرب از شاخه
 ی درخت را برایش تعریف کرد و گفت: «اگر بـه تو مـی گفتم کـه عقرب خورده ای، از ترس مـی مردی
 و جان بـه جان آفرین تسلیم مـی کردی. حتما کاری مـی کردم کـه پیش از آنکه زهر عقرب تو را از پا در
 آورد، از معده ی تو بیرون آید. خوردن مـیوه های گندیده و دویدن، علاج درد تو بود. چاره ای جز آن
 رفتار خشونت بار نداشتم. مرا ببخش. حلالم کن.»
 
باغبان کـه فهمـید رهگذر نـه تنـها زور گو نبوده، بلکه مرد دانایی بوده کـه جان او را نجات داده است، از
 جا بلند شد و به دست و پای او افتاد درد شلاق هایی را کـه خورده بود فراموش کرد و پشت سر
هم از مرد دانا تشکر کرد.
مرد دانا خندید و گفت: «به طرف درختزار و باغ مـیوه ی تو آمدم کـه استراحتی م. اما قسمت من
 این بود کـه به جای استراحت، با خشونت ساختگی، تو را آزار بدهم. خدا هم تو را دوست داشت
که مرا بـه این طرف کشاند که تا از مرگ نجات پیدا کنی.»
از آن بـه بعد، وقتی بخواهند از خوبی دوستی با مردم دانا حرف بزنند، این مثل را مـی گویند تا
 به دیگران بگویند کـه اگر درون دوستی با مردم دانا رنج و زحمتی هم باشد، سودش بیشتر است.
 

 
    

     چه زیبا شاعر گرانقدر درون این باره سروده اند!  آری سرچشمـه بسیـاری از خوبی ها ، نیکی ها و کارهای شایسته ای کـه از انسان سر مـی زند نتیجه یک راهنمای خوب و دوست شایسته در زندگی هست دوستان نادان از جهتی حکم شیطان را درون زندگی دارند شیطان بـه ظاهر خود را دوست و خیرخواه جلوه مـی دهد و همـه رذائل اخلاقی را با وسوسه هایش زیبا جلوه مـی دهد.  شخصی کـه دوستی با شیطان را برگزیده هست هیچ خیری درون زندگی نخواهد دید و زندگی او سراسر شر و تیرگی خواهد بود و سرانجام سقوط خواهد نمود زیرا بالاخره صبر خداوند کـه والاترین و برترین دوست انسان درون زندگی هست به سر آمده و نابودی او فراهم خواهد شد.
     اگر درون هر کدام از حوزه های حساس مثل : پزشکی ،  صنعت  ، سیـاست ،  امنیت ، حقوق و... افرادی نادان و احمق تعیین کننده یـا مسئول باشند ، فرق چندانی با اینکه فرد خائنی هر یک ازاین مسئولیت ها را داشته باشد ، نخواهد داشت.
      دوستی با مردمان دانا جلوه ای از دوستی با خداست.  دانائی مطلق مختص ذات خداوند هست و همـه دانائی های بشر جلوه ای از دانائی اوست . زندگی آنقدر کوتاه هست که یک انسان متعهد و آگاه و هشیـار با تمامـی جهد و کوششی کـه دارد هرگز نمـی تواند گوشـه ای از ماموریت های اصلی خود را بـه انجام برساند ، بنابرین شایسته نیست کـه یک انسان پیروی  شیطان را  که نمادی از جهل مطلق هست ، بنماید. !  اگر شیطان دانا بود کـه از درگاه خداوند رانده نمـی شد و او نیز همچون سایر فرشتگان الهی دارای مقام و منزلت بود! مردم جاهل نیز نمادی از جهل شیطان هستند و هر چه کـه انسان جاهل تر باشد بـه شیطان نزدیک تر هست پس حتما مراقب بود کـه جاهلین درون سر راه زندگی ما قرار نگیرند و ما را گرفتار نکنند البته اینـها همواره همچون علفی هرز درون سر راه ما قرار مـی گیرند و این ما هستیم کـه با توکل بر خداوند و تکیـه بر دانائی حتما اینـها را از سر راه خود کنار زده و مسیر زندگی را به منظور پیمودن راه راست هموار نمائیم دوستان دانا درون زندگی ما تسهیل کننده راه راست خواهند بود . هر چقدر از این افراد بیشتر درون کنار ما و همراه ما باشند  پیمودن راه را بر ما آسانتر و هموار تر خواهد شد.
 دوستي با  مردم  دانا نكوست
 دشمن  دانا بـه از نادان دوست
 دشمن  دانا   بلندت    مي كند
 بر زمينت مي زند نادان دوست
چرا شاعر فرموده هست : دشمن دانا بلندت مـی کند /  بر زمـینت مـی زند نادان دوست ؟
     بـه اعتقاد بنده دشمن همواره قصد ضربه زدن و نابودی ما را دارد و چون ما این را متوجه هستیم ، کاملا مراقب او بوده درون حال خنثی نمودن  توطئه های دشمن هستیم بنابرین همـه توان و امکانات خود را به منظور شکست نخوردن و غلبه نمودن بر دشمن بکار مـی بندیم و دائما مراقب تک و پاتک های او خواهیم بود و درون این راه با تکیـه بر خداوند و تفکر صحیح ، قوی و قدرتمند شده ، در مسیر زندگی اوج خواهیم گرفت.  اما چون از دوست خیـالمان راحت هست ، اگر این دوست از دانائی لازم برخوردار نباشد و ما متوجه این خصلت او نباشیم ممکن هست با تکیـه بر او از مسیر اصلی زندگی دور شویم و خسارات جبران ناپذیری بـه ما وارد گردد ، بنابری  مفهوم این شعر مصداق پیدا مـی نماید .
ریشـه این شعر زیبا درون کلام امام علی (ع) نـهفته هست حضرت درون این باره فرموده اند: 

     هم نشيني با دوست خردمند، زندگي بخش جان و روح است. دشمن با خرد براي تواز دوست

نادان مطمئنتر است.  
*********************************************************************
درس ۱۷ : این جهان کوه هست و فعل ما ندا ( مولوی )
 
از هر دستی بدهی از همان دست بعد خواهی گرفت. درون این جهان هر عملی انجام شود بازتاب آن عمل بـه صاحبش باز مـیگردد. آدمـی هر کار خلافی  را مرتکب شود، بـه ضرر خودش هست و آتش عواقب آن دامان خودش را مـی گیرد. حضرت حق تعالی مـی فرمایند: «کسی کـه گناهی را مرتکب مـی شود، درون واقع بـه زیـان خود کار کرده است[1] » و نیز درون جایی دیگر متذکّر مـی شود که«ای مردم! بدانید هر گونـه ظلم و ستمـی مرتکب شوید، و هر انحرافی از حق پیدا کنید، ضررش متوجه خود شماست[2]».
 
قانون طبیعت همـین هست «گندم از گندم بروید، جو ز جو». گاهی انسان ها از مکافات عمل خویش غافل مـی شوند و فراموش مـی کنند کـه اگر بدی را درون دنیـا بکارند، جز بدی بـه آنـها چیزی نمـی رسد.
حضرت رسول(ص) مـی فرمایند:
ایی کـه بدی را کشت مـی کنی، خوار و تیغ آن را خودت درو خواهی کرد.


مردی درون یکی از دره های کوه های پیرنـه قدم مـیزد،که بـه چوپان پیری برخورد.چوپان او را درون غذایش شریک کرد و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت د.
مرد مـیگفت:اگری بـه خدا اعتقاد داشته باشد،باید بپذیرد کـه آزاد نیست،چون خداوند هر گام او را هدایت مـیکند.
در پاسخ؛چوپان او را بـه دره تنگ  عمـیقی برد کـه در ان،پژواک هر صدایی بـه وضوح شنیده مـیشد. گفت:زندگی این دیوار هاست و سرنوشت فریـادی ست کـه هر یک از ما مـیکشد.انچه انجام مـیدهیم که تا قلب خداوند بالا مـیرود،و بـه همان شکل بـه طرف ما برمـیگردد.
اعمال خدا بـه سان پژواک کردار ماست.

                                                                                               « پائولو کوئلیو»                               :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
این جهان کوه هست و فعل ما ندا   سوی ما اید نداها را صدا (مولوی)


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بیگانـه ای بـه صومعه اسکتا رفت،سراغ کشیش را گرفت و گفت:مـیخواهم زندگی ام را بهتر کنم،اما نمـیتوانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم.
پدر روحانی متوجه شد کـه در بیرون باد تندی مـیوزد و گفت:مـیتوانی از بیرون کمـی باد بگیری و بیـاوری که تا اتاق را خنک کند؟
بیگانـه گفت:غیر ممکن است.
راهب گفت:همـین طور بازداشتن خودت از آزاد اندیشیدن بـه انچه خداوند را مـی ازارد غیرممکن است.اما اگر بدانی چگونـه حتما به وسوسه ها پاسخ "نـه"  بدهی هیچ آسیبی بـه تو نمـیرسد.
                                                                                                 « پائولو کوئلیو»
*********************************************************************
 
گاهی یک داستان ساده، نکات عمـیقی را بـه ما یـاد مـی‌دهد. مثل داستانی کـه در ادامـه مـی‌خوانیم. .
***
پسر و پدری داشتند درون کوه قدم مـی‌زدند کـه ناگهان پای پسر بـه سنگی گیر کرد. بـه زمـین افتاد و داد کشید: آآآی‌ی‌ی!


صدایی از دور دست آمد: آآآی‌ی‌ی!


پسرک با کنجکاوی فریـاد زد: کی هستی؟ 


پاسخ شنید: کی هستی؟ 


پسرک خشمگین شد و فریـاد زد: ترسو!


باز پاسخ شنید: ترسو! 


پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟


پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن؛
و بعد با صدای بلند فریـاد زد: تو یک قهرمان هستی!


صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی! 


پسرک باز بیشتر تعجب کرد.
پدرش توضیح داد: مردم مـی‌گویند کـه این انعکاس کوه است، ولی این درون حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی کـه بگویی یـا انجام دهی زندگی عینا بـه تو جواب مـی‌دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری درون قلبت بـه وجود مـی‌آید و اگر بـه دنبال موفقیت باشی آن را حتما بـه دست خواهی آورد. هر چیزی را کـه بخواهی، زندگی‌‌ همان را بـه تو خواهد داد.
  إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا
ترجمـه آیـه بـه نثر:
اگر نیکی کنید بـه خودتان نیکی مـی کنید و اگر بدی کنید بعد به خودتان بدی مـی کنید.
ترجمـه آیـه بـه نظم:
اگر کار نیکو کنید و جمـیل بـه خود کرده اید ای بنی اسرائیل
اگر هم نمایید اعمال بد سزای عمل بر شما مـی رسد
هر چه کنی بـه خود کنی گر چه کـه نیک و بد کنی
آنچه تو بر خود روا داری همان مـی از نیک و از بد باان
و آنچه نپسندی بخود از نفع و ضرر بری مپسند هم ای بی هنر
«مولوی»
این جهان کوه هست و فعل ما ندا باز گردد این نداها را صدا
«مولوی»
به جز کشته خویش ندوری. (سعدی)
هر آن درود عاقبت کار کـه کشت.
وآن کـه مـی بافی همـه روزه بپوش زآن کـه مـی کاری همـه ساله بنوش
نظیرش: من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعلیـها.
أحْسِنْ کما أحْسَن اللّه الیک
کما تُدِینُ تُدان
مَنْ عَزْبَلَ النّاس نخلوهُ اَی مَنْ انتقدوه انتقاداً اشدَّ و اَمرَّ




[ادبیـات - ضرب المثل های کتاب فارسی پایـه هفتم -- اول دوره ... ضرب مثل در کتاب پایه پنجم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 29 Jul 2018 23:00:00 +0000



خود ارزیابی درس دهم فارسی نهم

ادبیـات - پاسخ خود ارزیـابی ها و نوشتن های فارسی دوم راهنمای

پاسخ خود ارزیـابی ها و نوشتن های فارسی دوم راهنمای                                                   ی

                                                              توجه : خود ارزیابی درس دهم فارسی نهم فقط که تا درس 10

 

     خود ارزیـابی ( صفحه ی 8 ) درس اوّل                                          

1-  الف – خدا محوری و دین باوری ب – رهبری بر پایـه ی اصل ولایت فقیـه ج – حضور یک پارچه و همـه جانبه ی مردم            2-  زیرا انقلاب اسلامـی ایران بسیـاری از بنیـاد های فکری ، خود ارزیابی درس دهم فارسی نهم فرهنگی و معیـار های ارزشی و اخلاقی جامعه را  بر اساس دین و فرهنگ خودتغییر داد.   3-  زیرا این آثار گنجینـه ای هست که آرمان های یک ملّت را درون خود جای داده هست و افکار  و احوال آنان را بـه شکلی زیبا  نشان داده است.

  نوشتن ( صفحه ی 10 ) درس اوّل

 1-    خود باوری ( نـهاد )     یکی از دست آورد های انقلاب است. خود ارزیابی درس دهم فارسی نهم ( گزاره )

وحدت کلمـه ( نـهاد ) پدیدار گشت. خود ارزیابی درس دهم فارسی نهم ( گزاره )

 انقلاب ( نـهاد )     کرامت انسانی را بـه افراد جامعه باز گرداند. (  گزاره )

 2-  استوار ( سست ) آزادی  ( اسارت ) نظام مند ( بی قانونی ) عدالت ( نا برابری )

3- استقلال ( آزادی )   ایمان ( تقوا )   ابثار ( از خودگذشتگی ) کرامت ( بزرگی )    حماسه ( دلاوری )

4-  عوامل (  عامل )   جمع فارسی ( عاملان )       آثار ( اثر )    جمع فارس ( اثر ها )

 احوال ( حال )   جمع فارسی ( حال ها )   مفاهیم ( مفهوم ) جمع فارسی ( مفهوم ها )

 افکار ( فکر ) جمع فارسی ( فکر ها )

5 و 6 ( مربوط بـه دانش آموز  است.)

--------------------------------------------------------------------------------

 خود ارزیـابی ( صفحه ی 12 ) درس دوم

 1-  بـه خاطر دوستی با علی و خاندان پاکش      2-  با بیت  شش  ( شـه مردان )  3-   آزاد اندیش بودن ، پاک زیستن )

 نوشتن ( صفحه ی  14 ) درس دوم

1-  درون دوران جنگ بعضی از استان های کشور معین بودند. ( کمک رسان )

 انجام  کارِ خیر  معیّن  پاکی دل است.  حُسن کار شما ، صداقتِ آن است. حَسَن دانشجوی پزشکی است.

 مَکسن مـهر راهی به منظور خانـه دار شدن است.    دعای خیر پدر و مادر به منظور ما یک مُسکّن روحی است.

 ۲-  این بیت فردوس بایست شماره ی  شش شعر ( شـه مردان ) تناسب معنایی دارد.                      

3 و 4 ( مربوط بـه دانش آموز است. )

---------------------------------------------------------------------------------

 خود ارزیـابی ( صفحه ی 21 ) درس سوم

1- بـه همراه عمو ،زن عمو و بچّه ها بـه راه پیمایی شرکت کرده بود. 2-  سال پیروزی انقلاب اسلامـی ایران بود.

 3-  زیرا رشادت ها ، مردانگی ها ، مقاومت ، هم دلی ها و دوستی ها را درون ذهن زنده نگه مـی دا رد.

 نوشتن ( صفحه  23 ) درس سوم

 1-  غلغل ، تسبیح ، بـه فضل خدا ،  مصادف ، اعتراض ،  بغض ،  اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد ، دهه ی فجر و ...

 2-   * مادر بزرگم درون روز اربعین حسینی نذری مـی دهد.  *  شعار جمعیّت در  روز بیست و دوم بهمن ماه نشان از اعتقاد قلبی آنان بـه نظام جمـهوری اسلامـی ایران است. *  غلغل سما ور بـه من آرامش مـی دهد.

 *  مادر بزرگ  آخرین دانـه ی تسبیح  با صلوات بلند ختم مـی کرد.    

* دهه فجر ، دهه ی حاکمـیّت حق علیـه ی باطل است.

3 و 4 و 5 ( مر بوط بـه دانش آموز عزیزم است. )

 خود ارزیـابی ( صفحه ی 29 ) درس چهارم

 1-  با بیت شماره ی چهار تناسب معنایی دارد. ( درشعر دریـای خرد )

 2-  بـه دو علّت  الف -  وسعت  ب – عمـیق بودن

3-  مطالعه ی شخصی وبهره گیری از افراد دانا و تحصیل کرده 

 

 نوشتن ( صفحه ی 31 ) درس چهارم

 1-    *  پیغمبر بزرگ اسلام حضرت محمّد ( ص ) است.   * خردمند درون نزد همـه عزیز است.

*  درون جهان چیزی بهتر از دانشوری وجود ندارد.   * دانش اندوزی مـهتر همـه ی کار ها است.

 *   ای انسان ، خود را بـه گوهر خرد آرایش بده.

2-  دین پروردن ( دین  ، پرورد  : تکواژ های آزاد یـا پایـه  / ن : تکواژ وابسته یـا وند )

  نا توانی (  نا : تکواژ وابسته یـا وند  / توان : تکواژ آزاد یـا پایـه  / ی : تکواژ وابسته یـا وند )

  تندرست ( تن : تکواژ آزاد یـا پایـه / درست : تکواژ آزاد یـا پایـه )

  خردمند ( خرد : تکواژ آزاد یـا پایـه / مند : تکواژ وابسته یـا وند )

 دانش ( دان : تکواژ آزاد یـا پایـه / ِش : تکواژ وابسته یـا وند )

 تن پروری ( تن : تکواژ آزاد یـا پایـه / پرور : تکواژ آزاد یـا پایـه / ی : تکواژ آزاد یـا وند )

 3- مربوط بـه دانش آموز است.

 4-   بـه کمک خرد مـی توان بـه بهترین چیز ها دست یـافت  و هیچ دریـایی بـه بزرگی و وسعت خرد وجود ندارد.

خود ارزیـابی ( صفحه ی 38 ) درس پنجم              

  1-  نرم ، انعطاف پذیر ، نجیب ، با ادب ، پر آزرم ، خوش رو  و ...

 2-  صفحه ی 35 ( قسمت ورزش سه سطر )

3- مربوط بـه دانش آموز عزیزم است.

  نوشتن ( صفحه ی 40 ) درس پنجم

 1- *  درون بعضی از مجادله های لفظی انعطاف پذیری پاسخ مناسبی به منظور مخا طب است.

 * عبید زاکانی درون قرن هشتم لطیفه پرداز بنام بود.

 *  نرم خو هیچ گاه درون قضاوت مردم بازنده نیست.

  * ملایم طبع ، طعم شیرین زندگی را بهتر مـی چشد.

 *  دانش آموز موقّر و متین نزد همـه محترم است.

 * ایرانیـان بسیـاری از پیـام های اخلاقی خود را از طریق امثال حکم بـه دیگران انتقال مـی دهند.

2-  او با خود عهد بسته هست هر روز کتاب تازه ای بخواند.  نکته ی تازه ای کشف کند و ذهن و اندیشـه اش را درون افق های دور پرواز دهد.

 او نمـی خواهد و نمـی گذارد؛ یـاس ، قدم درون قلبش بگذارد. امـید چراغ زندگی اش است.

3- دوست آن باشد کـه گیرد دست دوست / درون پریشا ن حالی و در ماندگی

 در نومـیدی بسی امـید هست / پایـان شب سیـه سپید است.

 تو نیکی مـی کن و در دجله انداز / کـه ایزد درون بیـابانت دهد باز

4-  باد ( نـهاد )         گرد و غبار ( مفعول )   آورد ( فعل گذرا )

  زمستان ( نـهاد ) کوله بارش را ( مفعول ) زمـین ( متمّم )      مـی گذارد ( فعل گذرا )

5-  1- کم سخن بگو ولی ارزشمند که تا با کم گویی تو مردم بیشتر از سخنان با ارزشت بهره ببرند.

 5- 2 -  هری کـه در مقابل راستی و صداقت بر خیزد و درصدد مبارزه با آن آید، بی شک درون دام خود گرفتار مـی شود و نابود مـی گردد.

 خود ارزیـابی ( صفحه ی 42 ) درس ششم

 1-   کتاب بـه فروغ یک صبح

  کتاب بـه یک عنچه

  کتاب بـه یک مونس و همدم  تشبیـه شده است.

 2-  کتاب های مذهبی ، کتاب های تاریخی  ، امثال حکم و ...

 3-  منظور از مقصد اصلی خود شناسی  و خدا محوری

 نوشتن ( صفحه ی 45 )  درس ششم

 1- لطایف ( لطیفه )

  یکی از کار هایی کـه باعث خوش حالی دل مـی گردد، گفتن لطیفه است.

  مقاصد ( مقصد ) مقصد همـه ی انسان های راستین رسیدن بـه خدا است.                                                                                                                                                           * اسرار ( سر )  سر بسیـاری از پدیده های خلقت به منظور دانش بشری معلوم نیست.

  * اخبار ( خبر )  من از دوست دوران تحصیلی ام هیچ خبر ندارم.

2-  دانش چون چراغ روشنی بخش است.

 دانش ( رکن اوّل )  چراغ ( رکن دوم )  روشنی بخش ( رکن سوم )  چون ( رکن چهارم )

 دندان مـهسا  همچون مروارید سفید است.

دندان ( رکن اوّل )    مروارید ( رکن دوم )   سفید ( رکن سوم )   همچون ( رکن چهارم )

 دل مادر مثل خورشید روشنایی دارد.

 دل مادر ( رکن اوّل )      خورشید ( رکن دوم )  روشنایی ( رکن سوم )     مثل ( رکن ( چهارم )

پدر همچون کوه استوار است.

 پدر ( رکن اوّل )         کوه ( رکن دوم )              استوار ( رکن سوم )         همچون ( رکن چهارم )

3 و 4 و 5-  مربوط بـه دانش آموز عزیزم است.

  خود ارزیـابی ( صفحه ی 55 ) درس هفتم

 1-  بهار :  فصل تجدید حیـات /  عروس فصل ها     تابستان :  فصل پختگی و کمال /  فصل زرّین گندم زار ها و پر تو انوار طلایی خورشید   پاییز :    طبیعت غرق درون رنگ های گرم /  فصل رنگ آمـیز ی های بدیع   زمستان :  زیبایی یک شب برفی /  کوهستان های پوشیده از برف

2-  بهار : فصل  کودکی و نو جوا نی  پاییز : زمان جوانی    تابستان : زمان پختکی و کمال  زمستان : سنّ پیری و کهولت

3-  بیت : برگ درون ختان سبز درون نظر هوشیـار / هر ورقش دفتری هست معرفت کردگار

با جمله ی زیر ارتباط معنایی دارد.

 در طبیعت همـه چیز دست درون دست هم بـه سوی مقصد یگانـه مـی شتابند و دستی توانا و مـهربان ( = منظور خداوند بزرگ است. ) این دست ها را با هم ، صمـیمـی و همراه مـی کند.

  نوشتن ( صفحه ی 58 ) درس هفتم

  1-  زرّین ، سیمـین ، نمکین /  خنده ، ناله ، بهاره / خوبی ، خوردنی ، بدی

 2-  شنیدم :  ماضی ساده  / اوّل شخص  / مفرد / بن ماضی /  م = شناسه

 مـی شنویم :  مضارع اخباری / اوّل شخص / جمع / بن مضارع / یم = شناسه

 خواهند شنید : فعل آینده / سوم شخص / جمع / بن ماضی / ند = شناسه

3- درس های 3 و 4 و 5  مر بوط بـه دانش آموز است

 خود ارزیـابی ( صفحه ی 61 ) درس هشتم

 1- خداوند بی نیـاز، منزا از نقش ، ملک العرش ، تعالی ، مبرّا از جفت

2-  بیت : دارای دو گیتی مَلِک العرش خدایی / کاو را نـه نیـاز هست و نـه انباز و نـه همتا

 با آیـه ی  « اللّه الصّمَد » تناسب معنایی دارد ؟

 3-  زیرا زمـین نماد آفرینش خداوند درون دنیـای مادّی هست و آسمان نماد معنویّت و دنیـای روحانی است.

 نوشتن ( صفحه ی 63 ) درس هشتم

 1-   او خود را مبرّا از کار های بد مـی داند.   خداوند هیچ انباز و شریکی ندارد.

دیدن زیبایی های شگرف ما را بـه یـاد عظمت خداوند مـی اندازد.  خداوند منزّه و پاک است.

 مناظر معمور به منظور جذب گردش گر مناسب است. صورتگر این جهان  بزرگ خداوند بلند مرتبه است.

2 -  انسان نباید سطحی نگر باشد و همـه چیز را با دیدِ مثبت ببیند.

 3-  درون مورد معادل های فارسی رجوع شود بـه نکته درس هشتم

4-   بیت دارای آرایـه های حس تعلیل ، استعاره مکنیّه و جان بخشی بـه اشیـا  و تناسب است. 

5-  خداوند کریم ، خداوند توانا ، غفّار ( آمرزنده )  ستّار ( پوشاننده ی عیب ) 

رحمان ( بخشنده )   ناصر ( یـاری کننده )

  خود ارزیـابی ( صفحه ی 68 ) درس نـهم

 1-    آرامش دهنده ی روح زنان و زینت مردان است. /  انسان را رو سفید مـی کند / انسان را بـه مقام و مرتبه ی بزرگ مـی رساند /  دل انسان را شاد مـی کند و او از غم و رنج آزاد مـی سازد.

2-  بیت مولانا با بیت زیر تناسب معنایی دارد.

 بی ادب مـی شود از فیض الهی محروم / خویش را مـی کند از جهل و شقاوت معدوم

3-  مر بوط بـه دانش آموز مـهربانم

 نوشتن ( صفحه ی 70 ) درس نـهم

 1- تکلیف و وظیفه ی ما  درس خواندن و احترام بـه پدر و مادر است.

 جهل،یگانـه عامل شقاوت و بد بختی انسان است.

 زینت مردان عقل است.

  نافرمانی از پدر و مادر انسا ن را معدوم مـی کند.

 هیچی از فیض الهی بی بهره نیست.

 طرب و شادی بـه اندازه باعث جوانی دل مـی گردد.

2-  صلح :  آشتی ( مترادف )  جنگ ( مخالف )      زیبا : قشنگ ( مترادف )  زشت ( مخالف )

محروم :  بی نصیب ( مترادف )   دارا مند ( مخالف )

 خا لص :    پاک ( مترادف )    نا پاکی ( مخالف )

لذّت :  دل نشین ( مترادف )  نا خوشایند ( مخالف ) 

3-  از مولانا

4 و 5 – مربوط بـه دانش آموز مـهربانم

   خود ارزیـابی ( صفحه ی 74 ) درس دهم

 1-  آگاهی نداشتن از  مـهارت های زندگی و عدم بهره گیری از فرصت ها و تجارب بزرگان

 2-  زیرا درون هر سفر  بـه مـهارت هایی لازم هست و به منظور کم و دشوار ی های آن، حتما با مراحل فراز و نشیب آن آگاه شویم.

    3-   ار تباط موثّر ؛ یعنی ار تباط درست و سنجیده با دیگران

نوشتن ( صفحه ی 76 ) درس دهم

 1-  راه طولانی هدفم را با اراده ی قوی خود طی مـی نمایم.

  مـهارت های زندگی را حتما سرمشق خود قرار داد.

 عقربه ها را مـی شمارم و به گذر عمر مـی اندیشم.

 عاطفه را از یـاد نخواهم برد.

او مراسم  چشن تولّد خود را بـه خوبی گرفت.

 باید واقعیّت ها را درون زندگی پذیرفت.

2-   او درون صحن مدرسه دوید ( ناگذر )            او خود را بـه دوستش رسانید ( گذرا )

  ما نامـه ای بـه دوست خود نوشتیم. ( گذرا )          آن ها بـه خانـه رسیدند. ( ناگذر )

3 و 4 و 5 – مربوط بـه دانش آموز است




[ادبیـات - پاسخ خود ارزیـابی ها و نوشتن های فارسی دوم راهنمای خود ارزیابی درس دهم فارسی نهم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 24 Jul 2018 14:31:00 +0000



نمونه برای لزوم مالایلزم و التزام یا اعنات در قصیده همایی

ذوقافیتین - شـهر مجازی زبان و ادب ...

قافيه ي دوگانـه (ذوقافيتين)
نویسنده : نمونه برای لزوم مالایلزم و التزام یا اعنات در قصیده همایی ريحانـه رضواني
كلمات كليدي : كلمات قافيه، نمونه برای لزوم مالایلزم و التزام یا اعنات در قصیده همایی مكرر، ذوقافيتين، بديع، انواع قافيه، قافيه ي مياني، تشريع، قالب هاي شعر، اقتفا، قافيه ي دوگانـه، ادبيات فارسي
قافیـه بـه کلمات متفاوت پایـانی مصرع­ها کـه در یک یـا چند حرف آخر مشترک هستند «قافیـه» گفته مـی­شود. نمونه برای لزوم مالایلزم و التزام یا اعنات در قصیده همایی اما "اقتفا" درون لغت از پی فرا شدن باشد و در اصطلاح آن هست که بنای شعری را درون قافیـه نـهند، زیـادی اول را ذوقافیتین و بقیـه را ذوالقوافی نامند.[1] بـه بياني ديگر اقتفا بـه معنی از پیی رفتن و آن هست که درون بیتی دو قافیـه یـا بیشتر بـه کار رفته باشد. نمونه برای لزوم مالایلزم و التزام یا اعنات در قصیده همایی اگر درون بیت، دو قافیـه رعایت شده باشد، آن­را ذوقافیتین و اگر بیش از دو قافیـه بـه کار رفته باشد، ذوالقوافی مـی­نامند.
اقتفا و اقسام آن از صنایع بدیع هست و یکی از انواع اعنات بـه حساب مـی­آید.[2] اعنات آن هست که درون تمام طول شعر، كلمـه­ي مخصوصی تكرار شود؛ آن­را لزوم ما لایلزم و التزام نیز مـی­گویند.[3]
قافیـه­ی دوگانـه کـه نام دیگر آن «ذوقافیتین» است، بـه اشعاری گفته مـی­شود کـه دو قافیـه درون کنار هم باشند، یـا اندکی فاصله داشته باشند؛ صنعت ذوقافیتین درون حدائق­السحر به منظور اولین­بار درون ادب فارسی ذکر شده است.
مقام دل­گشایش جمع جمع است
جمال جان­فزایش شمع جمع است
یکی از هستی خود گفت و پندار
یکی مستغرق بت گشت و زنار
شبستری[4]
***
ای شاه زمـین بر آسمان داری تخت
سست هست عدو که تا تو کمان داری سخت
حمله سبک آری و، گران داری رخت
پیری تو بـه تدبیر و، جوان داری بخت
امـیر معزی
این صنعت نیز یکی از فروع و موارد التزام و لزوم مالایلزم است.[5]
در قدیم شاعران را بـه آوردن صنعت ذوقافیتین درون شعرشان امتحان مـی­د و این صنعت را یکی از ملاک­های انتخاب شعرا قرار مـی­دادند؛ بر این دستور، شعری گفتن خوشایند باشد، ولی از اشکال خالی نیست؛ و این نوع دو قسم است. قسم اول آن­که قافیتین متوالی باشند و بینشان فاصله­ای نباشد؛ مثال:
ای احسان تو آراسته ایوان کرم
وی جود تو مزین شده دیوان نعم
دل درون سر زلف یـار بستم
وز نرگس آن نگار رستم

رشیدالدین وطواط درون این صنعت، قصیده­ای دارد و بسیـار نیز نیکو گفته است. درون مثنوی رعایت این صنعت زیبا مـی­نماید. مثال:
خداوندا درون توفیق بگشای
نظامـی را ره تحقیق بنمای
این قسم را بـه اعتبار آن­که هر دو قافیـه قرین یکدیگر واقع مـی­شوند، "مقترن" گویند.
قسم دوم این صنعت چنان باشد کـه در شعر دو قافیـه پهلوی یکدیگر نباشند:
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
شبستری

قافیـه­ی محجوب
در صورتی کـه بین دو قافیـه، کلمـه­ای فاصله شود آن­را حاجب مـی­گویند. بیتی کـه حاجب درون آن هست را محجوب خوانند.[6]
چشم دولت، ز سواد قلمت، گشت منیر
باغ دانش، ز سحاب کرمت، گشت نضیر
سلمان ساوجی
اهلی شیرازی را کتابی هست به نام «سحر حلال» تمام آن دارای صنعت ذوبحرین است؛ بـه علاوه دارای ذوقافیتین و تجنیس نیز هست کـه در هر شعری این سه صنعت را بـه کار و رنجی کـه کشیده از آن کتاب است.
ای همـه عالم بر تو بی شکوه
شوکت خاک درون تو بیش کوه
خواجه درون ابریشم و ما درون گلیم
عاقبت ایدل همـه یکسر گلیم
اهلی شیرازی [7]
***
بیـا که تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
حافظ [8]

ذوالقوافی
شعری هست که درون آن، زیـادتر از دو قافیـه را رعایت کنند؛ این صنعت را از ترصیع اخذ کرده­اند. متقدمان بـه اعتبار تفصیل قوافی آن­را مفصل خوانده­اند، اما درون مدارج آمده کـه این صنعت را بـه اعتبار تعقیب قوافی معقب خواندن بهتر است.

ای ز جود کفت آراسته ایوان کرم
وی ز الطاف تو پیراسته دیوان نعم[9]
این صنعت بـه آرایـه­ی ترصیع نزدیک است.

قافیـه­ی مـیانی
در بعضی اشعار علاوه­بر قافیـه­ی پایـانی، مـیان مصراع­ها نیز کلمات هم­قافیـه وجود دارد، کـه آن­را قافیـه­ی مـیانی یـا داخلی نامند؛ مانند این اشعار مولوی:
مرده بدم زنده شدم، گریـه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده­ی شیرست مرا، جان دلیرست مرا
زهره­ی شیرست مرا، زهره­ی تابنده شدم[10]
اگر درون مـیان دیوان­های شعر فارسی بررسی کنیم، از نظر قافیـه­های داخلی، هیچ دیوانی را بـه غنای دیوان کبیر مولانا نخواهیم دید و در کمتر غزلی از آن قافیـه­ی داخلی را نمـی­توان یـافت.
یـار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یـار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا[11]

تشریع
یکی از انواع ذوقافیتین آن هست که اگر از آخر هر مصراع چند کلمـه حذف شود، آنچه باقی مـی­ماند دارای وزن و قافیـه و معنی باشد. این نوع شعر را تشریع و توأم و توشیح نیز گفته­اند.[12]
در فنون بلاغت چنین آمده هست که یکی از انواع ذوقافیتین هست و بـه این سبب آن­را هم ذوقافیتین مـی­گویند توشیح و توأم نیز گفته­اند. تشریع آن هست که بنای شعر را بر دو قافیـه گذارند، به­طوری کـه آن­را بـه هر کدام ختم کنی معنی و وزن و قافیـه صحیح داشته باشد، و به حذف بعضی اجزا، از وزنی بـه وزن دیگر منتقل گردد. مانند:
ساقیـا فصل بهار و موسم گل وقت بستان
جام مـی ده که تا به کی داری تعلل پیش مستان
فرصت شیرازی
چون اجزای آخر آن­را حذف کنی، این بیت بـه دست مـی­آید:
ساقیـا فصل بهار و موسم گل
جام مـی ده که تا به کی داری تعلل[13]
بعضی از شاعران اشعاری بـه تکلف سروده­اند کـه همـه­ي ابیـات آن­ها ذوقافیتین است؛ مانند این شعر رشید وطواط بـه مطلع:
ای از مکارم تو شده درون جهان خبر
افکنده از سیـاست تو آسمان سپر
که کلمات جهان با آسمان و خبر با سپر هم قافیـه است.[14]

[1]. کاشفی سبزواری، کمال­الدین؛ بدایع­الافکار فی صنایع­الاشعار، تهران، مرکز، 1369، اول، ص 129.
[2]. مـیرصادقی(ذوالقدر)، مـیمنت؛ واژه­نامـه­ي هنر شاعری، تهران، کتاب مـهناز، 1376، دوم، ص 17.
[3]. همایی، جلال­الدین؛ فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران، توس، 1361، دوم، ص74.
[4]. اسفندیـارپور، هوشمند؛ عروسان سخن، تهران، فردوسی، 1383، اول، ص 295.
[5]. همایی، جلال­الدین؛ پیشین، ص 78.
[6]. اسفندیـارپور، هوشمند؛ پیشین، ص 300.
[7]. مـیرزا، نجفقلی؛ دره­ي ، تهران، فروغی، 1362، ص 139.
[8]. شمـیسا، سیروس؛ آشنایی با عروض و قافیـه، تهران، فردوس، 1369، چهارم، ص 116.
[9]. کاشفی سبزواری، کمال­الدین؛ پیشین، ص 130.
[10]. وحیدیـان کامـیار، تقی؛ وزن و قافیـه شعر فارسی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369، دوم، ص 100.
[11]. شفیعی کدکنی، محمدرضا؛ موسیقی شعر، تهران، توس، 1358، اول، ص 52.
[12]. مـیرصادقی(ذوالقدر)، مـیمنت؛ پیشین، ص 17.
[13]. همایی، جلال­الدین؛ پیشین، ص 79.
[14]. وحیدیـان کامـیار، تقی؛ پیشین.




[ذوقافیتین - شـهر مجازی زبان و ادب ... نمونه برای لزوم مالایلزم و التزام یا اعنات در قصیده همایی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 25 Jun 2018 13:18:00 +0000



اشیاع از حرف ذ

ادبیـات - کلمات هم آوا - farsicity.blogfa.com

ابلق(سیـاه وسفید)

اساس(پایـه)

اطلال(مکان بلند)

اسم(نام)

اسیر(گرفتار)

عصیر(فشرده شده)

اَخَص(ویژه)

احصان(زن گرفتن)

اهتزاز( )

ارضاع(شیر دادن)

عریکه(خوی ومنش)

عاجل(شتابنده،دنیـا)

استرضاع(شیر خواستن طفل)

اصراف(گرداندن)

اشباح(جمع شَبَح)

عرض(پهنا)

اضل(گمراه تر)

اَغرب(دورتر)

اشیـاﺀ(چیزها)

اِغناﺀ(بی نیـاز ساختن)

افسح(گشاده تر)

عقارب(کژدم ها)

عَلم(بیرق)

علیم(دانا)

القاﺀ(تحریک )

عَمرو(اسم عربی)

عمل(کار)

انتصاب(گماشته شدن)

انضجار(دلسردی)

عوان(پیشکار)

بَعث(برانگیختن)

بهر(برای،قسمت) « فارسی »

براعت(چیره دستی درعلم وادب)

بسط(گستردن،فراخی)

بها(قیمت) )« فارسی »

طابع(چاپ کننده)

تعویل(تکیـه )

تعلّم(یـاد گرفتن)

تعدیـه(متعدی )

تهدید(ترساندن)

تهلیل(لااله الاالله گفتن)

تهیت(آماده ،تهیّه)

تعویض(عوض )

تقلّب(نادرستی )

تفریق(جدا)

تکسّر(شکستگی)

تکسیر(زیـادشکستن)

طین(گِل)

سَبت(شنبه)

سرا(خانـه)«فارسی»

سَمن(فربهی)

صَفَر(ماه دوم قمری)

ثَمر(مـیوه)

سمـین(فربه)

سناﺀ(روشنایی)

صواب(درست)

جهد(کوشش)

جزر(کشش آب دریـا)

هُبُوب(وزش باد)

هار(سگ هار)

حارس(نگهبان)

حراست(پاسبانی)

هارب(گریزان)

هَرَم(ازاشکال هندسی)

هزم(شکست دادن)

حاصد(دروگر)

هلیله(نام دارویی است)

همزه(حرف اول الفبا)

حائض(زن حیض دیده)

هور(آفتاب،خورشید)«فارسی»

حوضَه(گودال آب)

راعی(چوپان)

راضی(خشنود)

رضاع(شیرخوردن)

زاق(رنگ آبی تند)

ضخم(کلفتی)

ضراعت(زاری )

ضمـین(عهده دار-ضامن)

ظاهر(آشکار)

ظهور(آشکارشدن)

صبا(بادی کـه ازشرق بوزد)

صِبغت(صبغه-رنگ )

صاعد(بالارونده)

سطر(نوشته-خط)

سطور(جمع سطر)

سطوح(جمع سطح-رویـه ها)

صِهر(داماد)

صد(عدد100-گمراه)

صدید(گمراه-چرک وخون)

صریر(آوازقلم نی)

صریع(آنکه بـه سرگیجه دچاراست)

صِفر(تهی -خالی)

صفیر(آوازبلبل-سوت)

صَلب(به دارزدن)

صلیب(چوبه دار)

صلاح(خوشی-شایستگی)

صُم(کَر)

صورت(چهره)

صُوَر(صورت ها)

صور(شیپور)

صوت(آواز-صدا)

صیف(تابستان)

شصت(عدد60)

ضیـاع(آبادی ها) ضَیـاع(هدر )

عظم(استحوان)

عظیمـه(بزرگ)

قالب(کالبد)

قدیر(توانا)

قضاء(فرمان-حکم اتفاق)

قضات(داوران)

هائل(ترسناک)

حیـاط(فضا-خانـه)

خطا(لغزش وگناه)

زرع(کاشتن)

زغَن(کرکس)

زَکی(پاکیزه)

زلّت(لغزش)

ضمـیمـه(چسبانده شده)

ضمائم(جمع ضمـیمـه)

ضل(گمراهی)

ضَم(پیش چسباندن)

قربت(نزدیکی)

قرابت(خویشی)

قریب(نزدیک)

غمض(بخشیدن گناه)

قوس(کمان)

قیـاس(سنجش-اندازه)

فائض(بهره مند)

فِطرت(سرشت)

فطور(خوردن روزه)

فَراق(جدایی)

فاصد(رگ زن)

کسره(حرکت زیر-ِ)

مغنّی(آوازخوان)

معمور(آباد شده)

معمول(عمل شده)

متعلّم(دانش آموز)

مـهجور(دورافتاده)

محظور(منع شده)

محصن(مرد صاحب زن)

مرعی(رعایت شده)

مضمار(مـیدان-باطن)

مسطور(نوشته شده)

مستقل(پابرجا)

مصاعب(دشواری ها)

مقلوب(وارونـه)

مفرق(محل جدایی)

منصوب(گماشته شده)

منضجر(دلتنگ)

ناضر(سبزوشاداب)

نصر(یـاری )

نـهر(جویبار)

نظیر(مانند)

نَصْب(گماشتن -ضدعزل)

نقض(شکستن پیمان)

نواحی(اطراف)

وَحی(پیـام غیبی)

هوی(خواهش نفس)

. اشیاع از حرف ذ . اشیاع از حرف ذ : اشیاع از حرف ذ ، اشیاع از حرف ذ




[ادبیـات - کلمات هم آوا - farsicity.blogfa.com اشیاع از حرف ذ]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 21 Jun 2018 12:40:00 +0000



معنی حکایت طاووس زاغ بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامـی

طاووس و زاغ

طاووسی و زاغی درون صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یكدیگر را دیدند. معنی حکایت طاووس زاغ بهارستان جامی طاووس با زاغ گفت:"این موزه سرخ كه درون پای توست, لایق اطلس زركش و دیبای منقّش من است. معنی حکایت طاووس زاغ بهارستان جامی همانا كه آن وقت كه از شب تاریك عدم, بـه روز روشن وجود مى آمده‌ایم درون پوشیدن موزه غلط كرده‌ایم. من موزه كیمخت سیـاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا." زاغ گفت:"حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است, درون پوششـهای دیگر رفته است, باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است؛ غالباً درون آن خواب‌آلودگی, تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو." درون آن نزدیكی كشَفَی سر بـه جیب مراقبت فرو بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:"ای یـاران عزیز و دوستان صاحب تمـیز! این مجادله‌های بیحاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید خدای  تعالی- همـه چیز را بـه یك كس نداده و زمام همـه مرادات درون كف یك كس ننـهاده. هیچ كس نیست كه وی را خاصّه[ای] داده كه دیگران را نداده هست و درون وی خاصیتی نـهاده كه درون دیگران ننـهاده, هر كس را بـه داده خود خُرسند حتما بود و به یـافته خُشنود".

 

مور با همّت

موری را دیدند بـه زورمندی كمر بسته, و ملخی را ده برابر خود برداشته. بـه تعجب گفتند:"این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری بـه این گرانی چون مى كشد؟" مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت:"مردان, بار را با نیروی همّت و بازوی حمـیت كشند, نـه بـه قوّت تن و ضخامت بدن"،

 

روباه زیرک

رویـاهی با گرگی مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نـهاد. با یكدیگر بـه باغی بگذشتند. درون استوار بود و دیوارها پرخار. گرد آن بگردیدند که تا به ی رسیدند, بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ بـه زحمت فراوان . انگورهای گوناگون دیدند و مـیوه‌های رنگارنگ یـافتند روباه زیرك بود, حال بیرون رفتن را ملاحظه كرد و گرگ غافل چندان كه توانست, بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستی برداشت و روی بدیشان نـهاد. روباه باریك مـیان, زود از بجست و گرگ بزرگ شكم درون آنجا محكم شد. باغبان بـه وی رسید و چوبدستی كشید. چندان بزدش كه نـه مرده و نـه زنده، معنی حکایت طاووس زاغ بهارستان جامی پوست دریده و پشم كنده, از بیرون شد.

 

حكایت عبدالله جعفر

از عبدالله بن جعفر- رضی الله عنـه- منقول هست كه روزی عزیمت سفر كرده بود و در نخلستان قوی فرودآمده بود غلام سیـاهی نگهبان آن بود. دید كه سه قرص نان بـه جهت قوت وی آوردند. سگی آنجا حاضر شد. غلام یك قرص را پیش سگ انداخت , بخورد. دیگری را بینداخت, آن را نیز بخورد. بعد دیگری را هم بـه وی انداخت, آن را هم بخورد. عبدالله- رضی الله عنـه- از وی پرسید كه هرروز قوت تو چیست؟ گفت: معنی حکایت طاووس زاغ بهارستان جامی این كه دیدی. فرمود كه چرا بر نفس خود ایثار نكردی؟ گفت:این درون این زمـین غریب است؛ چنین گمان مى برم كه از مسافتی دورآمده هست و گرسنـه هست نخواستم كه آن را گرسنـه بگذارم. بعد گفت: امروز چه خواهی خورد؟ گفت روزه خواهم داشت. عبدالله رضی الله عنـه- با خود گفت: همـه خلق مرا درون سخاوت ملامت كنند و این غلام از من سخی تر است. آن غلام و نخلستان را و هرچه درون آنجا بود همـه را بخرید. بعد غلام را آزاد كرد و آنـها را بـه وی بخشید.

 




[چند حکایت از بهارستان جامـی معنی حکایت طاووس زاغ بهارستان جامی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 24 Aug 2018 06:23:00 +0000



جمله زبانی به ادبی

ادبیـات - دانش های زبانی و ادبی کـه دانش آموز دوم راهنمایی

1- از مـیان کلمات زیر اسم ها و فعل ها را مشخص کنید .

دست ، جمله زبانی به ادبی خدا ، بیـاموز ، گفت ، روح

2- از مـیان ترکیب های زیر موصوف و صفت و مضاف و مضاف الیـه را پیدا کنید.

کشتزار سوخته ، نـهال های جوان ، ساحل دریـا ، حافظ قرآن

3-در عبارت زیر منادا را مشخص کنید.

خدایـا ، بـه آنان کـه نمـی دانند ، بیـاموز کـه بدانند و به آنان کـه مـی دانند ، بیـاموز کـه عمل کنند.

4- دو جمله گفتاری بنویسید و آن را بـه نوشتاری تبدیل کنید.

5- از هریک از علامت های نگارشی زیر درون چه موردی استفاده مـی شود ؟

ویرگول(،) – علامت تعجّب (!) – علامت سوال (؟) – گیومـه «»

6- یک ضرب المثل مثال بزنید و کار برد آن را توضیح دهید .

7- مترادف این کلمات را بنویسید . جمله زبانی به ادبی صبر مـهربانی

8- معادل فارسی این کلمات را بنویسید . جمله زبانی به ادبی کامپیوتر کاپ

9- دو حرف ربط مثال بزنید.

10- درون این کلمات پسوند و پیشوند را مشخص کنید .

هفته ، سهمگین ، برداشت ، برآمد .

11- زمان هر یک از این فعل ها را بنویسید. شنید ، مـی رود ، خواهد آمد ، نوشته بود .

12- فعل مـی بینم را صرف کیند (شش صورت آن را بنویسید) .

13- نـهاد و گزاره ی این جمله را پیدا کنید . هوار گرم بود . علی کتابی خرید

14- درون جمله ی زیر فاعل و مفعول را پیدا کنید . پیـامبر هیچ گاه زبانش را بـه دشنام نمـی آلود.

15- این کلمات چه نوع کلمـه هایی هستند ؟(خوار و خار ) – ( خواست و خاست )

16- ضمایر شخصی منفصل (جدا ) را بنویسید.

17- یک جمله ی ساده بنویسد و سپس آن را بـه ادبی تبدیل کنید.

18- درون این بیت قافیـه و ردیف را نشان دهید .

با مادر خویش مـهربان باش آماده ی خدمتش بـه جان باش

19- هم خانواده ی این کلمات را بنویسید .

اثر علم عقل هدایت

20- انواع جمله را نام ببرید .

21- به منظور هر یک از انواع جمله یک مثال بنویسید.

22- درون جمله ی زیر قید را پیدا کنید .

کودک خندان بـه خانـه رفت .

1- درون جمله ی زیر نـهاد و گزاره را مشخص کنید. اسلام روح تازه ای درون پیکر ایرانی دمـید .

2- زمان هر یک از فعل های زیر را بنویسید. نوشت ، آمد ، مـی رود ، خواهد گفت

3- مـهمترین جزء گزاره چیست ؟

4- چه موقع از زبان استفاده مـی کنیم ؟

5- شکل های زبان را نام ببرید .

6- کدامـیک از شکل های زبان ماند گار تر هست ؟

7- مترادف این کلمات را بنویسید . عطوفت سختی

8- کی از ادبیـات بهر ه مـی گیریم ؟

9- یک جمله ی زبانی بنویسید و آن را بـه ادبی تبدیل کنید .

10- انواع جمله را نام ببرید و برای هر یک مثالی بنویسید.

11- چند نمونـه از انواع نظم (شعر ) نام ببرید .

12- نثر ساده و ادبی را تعریف کنید .

13- از بین کلمات زیر ساده و غیر ساده را پیدا کنید . دنیـا ، دانشمند ، صحرا ، نا پایدار

14- سجع چیست ؟

15- به منظور کلمـه های زیر همراه با بدل جمله بسازید .

رسول اکرم

ایران

16- بن ماضی و مضارع را درون فعل های زیر مشخص کنید . رفتم ، مـی روم

17- معادل کلمـه های زیر را بنویسید. کامپیوتر ، موکت ، کلینیک ، کاپ

18- دو کلمـه ی هم آوا مثال بزنید.

19- درون این بیت چه زیبایی ادبی (آرایـه ای ) وجود دارد؟

شبنم ازروی برگ گل برخاست گفت مـی خواهم آفتاب شوم

20- یک تشبیـه مثال بزنید کـه یک طرف آن نسیم باشد .

21- هر یک از این نشانـه های نگارشی درون پایـان چه جملاتی بـه کار مـی رود ؟

(؟ - ! - «» - : جمله زبانی به ادبی )

22- فعل زیر را صرف کنید و شناسه ها را نشان دهید . مـی بینم

23- با شبکه ها ی مراعات نظیر زیر یک جمله بسازید .

درخت ، شکوفه ، پرنده

آسمان ، ستاره ، شب

24- زاویـه دید هر یک از عبارت های زیر را تعیین کنید.

او دانش آموز باهوشی هست .

من داستان های زیـادی را خوانده ام .

25- بیت زیر را بـه صورت نثر برگردانید .

نمودش بس کـه دور آن راه نزدیک شدش گیتی بـه پیش چشم تاریک

26- یک جمله بنویسید کـه فعل امر و یک جمله بنویسید کـه فعل نـهی داشته باشد.

27- رباعی چه شعری هست ، بزرگ ترین رباعی سرای ایران کیست ؟

28- نشانـه های اختصاری زیر را بـه صورت کامل همراه با معنی آن بنویسید .

(س ) ، (ع) ، (ص ) ، (ره )

29- انواع نامـه را نام ببرید .

30- شعر زیر چه نوع شعری هست ؟

چه خوش گفت زالی بـه فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن

گر از عهد خردیت یـاد آمدی کـه بیچاره بود ی درون آغوش من

نکردی درون این روز بر من جفا کـه تو شیر مردی و من پیرزن

31- خاطره چه نوع نوشته ای هست ؟

32- درون جمله ی زیر مسند و نـهاد و فعل را مشخص کنید. هوا سرد هست .

33- ضمـیرهای شخصی پیوسته و جدا را نام ببرید .

34- درون توصیف هر چیز حتما به چه نکاتی توجّه کرد ؟

35- داستان های رمزی و نمادین چه داستان هایی هستند ؟

36- دو کلمـه ی مرکب مثال بزنید .

۱- درون جمله ی زیر نـهاد و گزاره را مشخص کنید. اسلام روح تازه ای درون پیکر ایرانی دمـید .

2- زمان هر یک از فعل های زیر را بنویسید. نوشت ، آمد ، مـی رود ، خواهد گفت

3- مـهمترین جزء گزاره چیست ؟

4- چه موقع از زبان استفاده مـی کنیم ؟

5- شکل های زبان را نام ببرید .

6- کدامـیک از شکل های زبان ماند گار تر هست ؟

7- مترادف این کلمات را بنویسید . عطوفت سختی




[ادبیـات - دانش های زبانی و ادبی کـه دانش آموز دوم راهنمایی جمله زبانی به ادبی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 19 Aug 2018 03:02:00 +0000



داستان طاووس و زاغ در بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامـی

طاووس و زاغ

طاووسی و زاغی درون صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یكدیگر را دیدند. داستان طاووس و زاغ در بهارستان جامی طاووس با زاغ گفت:"این موزه سرخ كه درون پای توست, لایق اطلس زركش و دیبای منقّش من است. داستان طاووس و زاغ در بهارستان جامی همانا كه آن وقت كه از شب تاریك عدم, بـه روز روشن وجود مى آمده‌ایم درون پوشیدن موزه غلط كرده‌ایم. من موزه كیمخت سیـاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا." زاغ گفت:"حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است, درون پوششـهای دیگر رفته است, باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است؛ غالباً درون آن خواب‌آلودگی, تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو." درون آن نزدیكی كشَفَی سر بـه جیب مراقبت فرو بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:"ای یـاران عزیز و دوستان صاحب تمـیز! این مجادله‌های بیحاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید خدای  تعالی- همـه چیز را بـه یك كس نداده و زمام همـه مرادات درون كف یك كس ننـهاده. هیچ كس نیست كه وی را خاصّه[ای] داده كه دیگران را نداده هست و درون وی خاصیتی نـهاده كه درون دیگران ننـهاده, هر كس را بـه داده خود خُرسند حتما بود و به یـافته خُشنود".

 

مور با همّت

موری را دیدند بـه زورمندی كمر بسته, و ملخی را ده برابر خود برداشته. بـه تعجب گفتند:"این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری بـه این گرانی چون مى كشد؟" مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت:"مردان, بار را با نیروی همّت و بازوی حمـیت كشند, نـه بـه قوّت تن و ضخامت بدن"،

 

روباه زیرک

رویـاهی با گرگی مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نـهاد. با یكدیگر بـه باغی بگذشتند. درون استوار بود و دیوارها پرخار. گرد آن بگردیدند که تا به ی رسیدند, بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ بـه زحمت فراوان . انگورهای گوناگون دیدند و مـیوه‌های رنگارنگ یـافتند روباه زیرك بود, حال بیرون رفتن را ملاحظه كرد و گرگ غافل چندان كه توانست, بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستی برداشت و روی بدیشان نـهاد. روباه باریك مـیان, زود از بجست و گرگ بزرگ شكم درون آنجا محكم شد. باغبان بـه وی رسید و چوبدستی كشید. چندان بزدش كه نـه مرده و نـه زنده، داستان طاووس و زاغ در بهارستان جامی پوست دریده و پشم كنده, از بیرون شد.

 

حكایت عبدالله جعفر

از عبدالله بن جعفر- رضی الله عنـه- منقول هست كه روزی عزیمت سفر كرده بود و در نخلستان قوی فرودآمده بود غلام سیـاهی نگهبان آن بود. دید كه سه قرص نان بـه جهت قوت وی آوردند. سگی آنجا حاضر شد. غلام یك قرص را پیش سگ انداخت , بخورد. دیگری را بینداخت, آن را نیز بخورد. بعد دیگری را هم بـه وی انداخت, آن را هم بخورد. عبدالله- رضی الله عنـه- از وی پرسید كه هرروز قوت تو چیست؟ گفت: داستان طاووس و زاغ در بهارستان جامی این كه دیدی. فرمود كه چرا بر نفس خود ایثار نكردی؟ گفت:این درون این زمـین غریب است؛ چنین گمان مى برم كه از مسافتی دورآمده هست و گرسنـه هست نخواستم كه آن را گرسنـه بگذارم. بعد گفت: امروز چه خواهی خورد؟ گفت روزه خواهم داشت. عبدالله رضی الله عنـه- با خود گفت: همـه خلق مرا درون سخاوت ملامت كنند و این غلام از من سخی تر است. آن غلام و نخلستان را و هرچه درون آنجا بود همـه را بخرید. بعد غلام را آزاد كرد و آنـها را بـه وی بخشید.

 




[چند حکایت از بهارستان جامـی داستان طاووس و زاغ در بهارستان جامی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 24 Aug 2018 06:23:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com